X
تبلیغات
رایتل

مسعود فراستی در حاشیه پخش فیلم‌های جشنواره عمار که در تالار فجر دانشگاه شیراز در حال برگزاری بود گفت: داوری جشنواره فیلم فجر به شدت محافظه کار بود و به نظرم «چ» مهمترین فیلم جشنواره فیلم فجر بود که جایزه مهمی به آن ندادند.

به گزارش سینما فستیوال به نقل از سینماپرس ، محور سخنان این منتقد سینما در حاشیه پخش فیلم‌های جشنواره عمار در تالار فجر دانشگاه شیراز که در حال برگزاری است، به شرح ذیل است:

-جشنواره فیلم فجر امسال از نظر تعداد فیلم‌ها عجیب بود.

-مکانیزم سینما ارتباط بین فیلم و مخاطب است. وقتی دولت سینما را ملک خود بداند ارتباط فیلمساز با مخاطب از بین می‌رود و دنبال مسائل مخاطب نمی‌رود و فقط فکر ارتباط با مسئولین و جلب رضایتشان است.

-پول دولتی فیلمساز را فاسد، بی‌مخاطب و بی‌نقد می‌کند.

-فیلمی که فیلمساز با نگاه به مخاطب و پول گیشه می‌سازد؛ موفق است.

-سینمای دولتی غیر از فاسد کردن و از بین بردن مکانیسم سینما خوارج‌پرور است. فیلمی که دولت سفارش می‌دهد؛ اثر هنری سفارشی است و سفارش‌گیرنده باید شبیه سفارش‌دهنده شود.

-دولت لطف کند در سینما بگذارد که زندگی سینما شکل طبیعی بگیرد و تا وقتی اینگونه باشد هر فیلم خوبی بسازیم اتفاقی و هر فیلم بد قائده است.

-فیلم خوب از بلدی سینما و ارتباط با مردم به دست می‌آید.

-به وحید جلیلی گفتم به بچه‌های شهرستان‌ها بیشتر توجه کنید و بودجه بیشتری برای تربیتشان بگذارید.

-همین که قصه انقلابی به ذهن یک نفر رسید دوربین را به او تحویل می‌دهیم.

-برای اینکه چیزی در سینما ارزشی باشد، اول باید فیلم باشد و ارزش داشته باشد.

-کسی که اعتقاد به ارزش دارد باید سینما یاد بگیرد ولی یاد نمی‌گیرد چون حجاب جلو چشمش را گرفته و فکر می‌کند که ما طیف انقلابی هستیم و کارمان درست است.

-اگر به چیزی اعتقاد داریم باید بروز‌تر و باسوادتر از همه باشد و اگر حرف از سینمای ارزشی می‌زنیم باید بهتر از دیگران سینما را یاد بگیریم.

-سینما سخت‌ترین میدان هنری بشر است و نمی‌توان به راحتی آن را یاد گرفت.

-فرم است که محتوا را می‌سازد، فیلم بدون فرم محتوا ندارد.

-با قصه قرآنی می‌توان فیلم ضددینی ساخت.

-در دوره احمدی‌نژاد فیلم فارسی‌های مبتذلی ساخته شد که در تاریخ ۳۰ ساله انقلاب بی‌سابقه است و نتیجه سینمای دولتی بود.

-سینمای خصوصی طبیعتا آسیب‌هایی دارد برای اینکه این بچه تاکنون با عصا راه می‌رفته و بی‌عصا زمین می‌خورد و ممکن است ترکش‌هایی داشته باشد.

-باید بگذاریم سینمای خصوصی راه رفتن بیاموزد. کسانی که به مردم و انقلاب اعتقاد دارند نباید از ساخت فیلم‌های مخالف موضعشان بترسند. اگر سینمای خصوصی راه رفتن بلد شود؛ مردم فیلم ضد‌ارزشی را خودشان پس می‌زنند.

-البته در سینمای خصوصی ممیزی‌هایی هم باید رعایت شود من جمله اینکه ضد منافع ملی و علیه اصول اعتقادی و دینی نباشد.

-دولت لطف کند برای حمایت از تولید فیلم پولی ندهد و در اکران به فیلم‌هایی که به ما نزدیک‌تر است سوپسید بدهد.

-در این ۳۰ سال یک اشتباه بزرگ کردیم و آن راه‌اندازی جریان منحط سینمای جشنواره‌ای است و کلی هم پز آنرا دادیم. سینمای جشنواره‌ای محصول جمهوری اسلامی ایران است و به نظر من یک فاجعه است.

-با ملت‌فروشی و دردفروشی که در فیلم‌هایی که برخی دوستان در خارج از ایران ارائه می‌کنند رخ داده؛ مخالف هستم.

-ما باید برای مردم خودمان فیلم بسازیم و هیچ فیلمسازی جز آمریکایی‌  نمی‌توانند برای مردم جهان فیلم بسازند.

-اگر فیلم ملی درست ساخته شود و جایزه اسکار بگیرد اولین نفری هستم که از آن فیلم دفاع می‌کنم.

-در سینمای خصوصی مردم جهت فیلم‌ها را تعیین می‌‌کنند؛ دولت می‌تواند سفارش ساخت فیلم بدهد اما با اینکه کل مبنا اینطور باشد مخالفم.

-آرزو می‌کنم جشنواره فیلم عمار، مردمی باشد.



تاریخ : پنج‌شنبه 1 اسفند 1392 | 13:12 | نویسنده : سیّد جواد یوسف بیک | نظرات (0)

استاد مسعود فراستی در قالب یک جلسه کلاس کارگاهی به تحلیل فیلمهای سی و دومین جشنواره ی فیلم فجر می پردازد.

زمان: شنبه، ۲۶ بهمن ماه ۱۳۹۲ - ساعت ۱۵ الی ۱۸

مکان: ابتدای خیابان پاسداران، خیابان گل نبی، خیابان ناطق نوری، میدان قبا، فرهنگسرای رسانه

تلفن: ۲۲۸۸۸۷۸۲ - ۰۲۱



تاریخ : جمعه 25 بهمن 1392 | 07:03 | نویسنده : سیّد جواد یوسف بیک | نظرات (0)

می شود سر در برف فرو برد و گفت: «حال سینما خوب است... امید برگشته»، یا: «این سینما در طول سه دهه به سبکی دست یافته که به خانواده احترام می گذارد... امروز سینمای ایران به جهت تصویری و سوژه های ناب و مردان و زنان هوشمند می تواند همپای سینمای جهان حرکت کند.» (وزیر ارشاد)

یا ما- من منتقد و بسیاری دیگر- بعد از دیدن این همه فیلم پرت، تلخ، بیمار و بی مخاطب این حرف ها را نمی فهمیم و فکر می کنیم با ما شوخی می کنند، یا دوستان محترم با این نگاه به ظاهر امیدوارشان از سیاره یی دیگر آمده اند. کجایند سوژه های ناب در بین شصت فیلمی که دیده ایم، و مردان و زنان هوشمند و خانواده؟ به راستی فیلمی از بین شصت فیلمی که دیدیم، حتی با احتساب چند فیلم قابل تحمل به معنای واقعی کلمه سوژه دارند و قصه یی درست و درمان؟ تقریبا همگی ایده های تک خطی، شعاری و مفهوم زده و باز باز را به جای قصه – و شخصیت – به ما حقنه می کنند. ما که به جای مردان و زنان هوشمند، عمدتا مردان و زنان – و گاهی کودکانی – خسته، افسرده، نیمه روان پریش و منفعلی دیدیم که نه مساله یی دارند و دردی، و نه قادر به حل چیزی هستند، و نه ارتباطی با جهان پیرامون شان. به این سینمای سترون بی مخاطب امیدوارید و به آن باج می دهید و دورهمی «نرم» برپا می دارید.اکثر نزدیک به 90 درصد فیلم های ترسو و خنثای امسال آتش زدن به مال است، آن هم مال دولتی نه خصوصی. برای اکران این شاهکارهای سخیف فیلم – انتلکت و فیلمفارسی نفروش دوباره باید هزینه کرد و آتش زد به مال.یادآوری کنم خنثی سازی نه فقط تدبیر مسوولان اعتدال گرای این دوره، بلکه مشی تندروهای اصولگرا نیز هست. هر دو طیف از سینما می ترسند و آرامش می خواهند یا تبلیغ خود.از همین رو است که به هم باج می دهند – و به همه – و تقسیم غنایم می کنند تا هیچ کس نرنجد وهمه راضی به خانه روند مگر مخاطب، که محلی از اعراب ندارد.خوب است به جایزه فیلمنامه توجه کنید که به فیلمی تعلق گرفته که فاقد قصه است: یک دور همی بی خطر و خنثای بی کش و قوس روایت و شخصیت.سینمای عقیم و مصلحت زده دولتی همین است دیگر. وقتی چشم امید فیلمسازان نه به مخاطب- و گیشه- که به مسوولان دولتی دوخته است و بند ناف فیلم ها به مخاطب وصل نیست، از مکانیزم و سرزندگی سینما چه می ماند و از نمایشگاهش جز دور همی سترون؟



تاریخ : پنج‌شنبه 24 بهمن 1392 | 19:28 | نویسنده : سیّد جواد یوسف بیک | نظرات (0)

 

خواب زده ها / خواب زده های جیرانی، یک فیلم ما قبل بد است حتی بد هم نیست. یک فیلم کامل در نیامده است نه یک فیلم بد در نیامده.
    
    فیلمنامه فیلم گیج است با محور تکراری که نه کمدی می فهمد نه ملودرام و عشق. کمدی اش اساسا بر لهجه آذری – و نه حتی کلام- استوار است چه برسد به موقعیت و بر بازی خوب تیپیک شخصی عبدی و اصلانی که ربطی به کارگردانی ندارد و ربطی به نقش های این دو در فیلمنامه. کمدی نیمه فانتزی شده اش، لحن اثر را به کل به هم می ریزد. آدم هایش نیز جملگی مقوایی اند، بعد ندارند حتی تیپ هم نیستند.
    
    کارگردان نه خوابش می آید نه خواب زده است: خود را به خواب می زند. نتیجه اش همین می شود. فیلم یک فرار است. یک دهان کجی است که از زور فشارهای واقعیت- من مادر هستم – به خواب پناه می برد تا خود را تسلی دهد و فکر می کند همه در چنین شرایطی چنان می کنند – خواب مشترک همگانی-. کابوس مرگ می بیند و فرار فانتزی وار از آن اما نه با فضای شوخ و شنگ فانتزی. به همین دلیل عشق که احتمالاراه نجات است، می شود توهم مازوخیستی که نه واقعی است نه فانتزی. نمای آخر نشسته در ایستگاه اتوبوس بن بست است نه بیداری. این آدم بعد از این نما چه خواهد کرد؟ چاره یی ندارد جز پناهی دوباره به خوابی دروغین.
    
    رجوعی دوباره و چند باره به کلاسیک ها ضروری است. آپارتمان و ایرما خوشگله بیلی وایلدر مثلاو کاپرا و لوبیچ و... تا یادمان بیاید کمدی عاشقانه یعنی چه و مترش چیست.
    
    قصه ها/ بهتر بود در پوسترها و اعلان ها و در آغاز فیلم جمله یی می آمد که: «کسانی که فیلم های قبلی فیلمساز را ندیده اند به دیدن این فیلم نیایند.»
    
    فیلمی اجتماعی زده پر از معضلات و دردهای عام اجتماعی طبقات پایین جامعه اما برای مخاطب خاص خاص. خودشیفتگی و درد فروشی به جای دردی داشتن.
    
    کلاشینکف/ فیلمی مغشوش، هذیانی و پرت و پلا. شاید تنها راه نجاتش کمدی بود.
    
    خط ویژه/ فیلمنامه تیزی که اخته شده و حاصلش یک فیلم ضعیف و بی جان تلویزیونی است.
    
    خانه پدری/ ریختن کلی آدم بدون شخصیت پردازی در خانه خوش آب و رنگ قدیمی و پیگیری سرهم بندی شده سرنوشت آنها در طول دهه ها. یک ایده نیم خطی تکان دهنده که می توانست نقدی آسیب شناسانه بر خرافات باشد و ناموس پرستی ارتجاعی و ضد انسانی، که تبدیل به فیلمی ضد ایرانی شده.
    
    رد کارپت/ سیاه مشقی سردستی و لوس به سبک گزارش های بد تلویزیونی که نه طنزی دارد و نه همدردی ای برمی انگیزد و نه به یک فیلم سینمایی تبدیل می شود. صحنه خوابیدن روی آسفالت جلوی ورودی کن با پرچم ایران، قبل از اینکه علیه پرچم ما باشد، خودزنی است و خود تحقیری و نه ضدیت با جشنواره زدگی.
    
    طبقه حساس/ فیلمی که در پنج دقیقه اول تمام می شود و نمی تواند کمدی دربیاورد. تنها به عطاران متکی است و بس.
    
    بیگانه/ آشفته و گیج با پزی انتلکت ناتوان در اقتباس، ناتوان در ارائه شخصیت. راستی «تراموا» قطار نیست جناب فیلمساز «تنسی ویلیامز شناس»، اتوبوس است.
    
    عصبانی نیستم/ دوربین آرام گرفته و دیگر بی خودی رو دست نیست و خودنما. تدوین ادایی و عصبی کننده جای آن را گرفته شخصیت پسره تا حدی در آمده. نسبت به بغض قدمی به جلو است.
    
    ناخواسته/فیلمی کوچک و انسانی و بیگانه با این جشنواره با دو شخصیت باورپذیر- بقیه اضافی اند-
    
    پایان بد فیلم، حرف خوب آن را پس می گیرد. حیف
    
    اشباح/خدا بیامرزد.



تاریخ : دوشنبه 21 بهمن 1392 | 09:41 | نویسنده : سیّد جواد یوسف بیک | نظرات (0)

امیر پوریا در روزنامه ی اعتماد درباره ی یادداشت استاد فراستی چنین نوشته است:

در مسیر تلاش برای جلوگیری از تخریب عمومی تصویر منتقدان در ذهن و نظر مردم، بی تعارف بسیاری از من و همکارانم در تریبون های همگانی یا محافل خصوصی به چالش یا تقابل با برخی آرای دوست قدیمی مان مسعود فراستی به عنوان نماینده شخصیت «کوجا» (صاحب دیالوگ تکرارشونده «من مخالفم» در انیمیشن «بنِر») در جامعه فرهنگی پرداخته ایم. بعضی هایمان مثل نگارنده، حتی پای هفت ساعت مناظره با او در دو نوبت و دو روز نشسته ایم. اما برای اغلب جوانان تازه کار و تازه وارد که فقط او را به عنوان شخصیتی رسانه یی می شناسند و چیزی از نوشته هایش نخوانده اند و پس زمینه یی هم وجود ندارد، این توضیح ضروری است که فراستی با شناخت مناسبات تولیدی و مدیریتی و فکری نادرست سینمای ما، در نگرش کلی و تقسیم بندی های مبنایی، گهگاه تعابیری دارد که بسیار کلیدی و گویا هستند.

یکی از آنها که اتفاقا او در نخستین یادداشت جشنواره یی اش در همین صفحه همین روزنامه، به درستی به احتمال ظهور و بروز و همه گیری آن در فیلم های تولیدی امسال اشاره کرد یا در واقع زنگ خطرش را پیشاپیش به صدا در آورد، آن عبارت قدیمی و ابداعی اش «فیلم-انتلکت» است. طبیعی و بدیهی است که دامنه فیلم هایی که از دید هر کدام از ما شامل حال این توصیف می شوند، با دیگری فرق هایی دارد. اما بحث اصلی به نظرم بر سر این نیست -و نباید باشد- که چه فیلمی در این دایره قرار می گیرد و چه فیلمی نه. مهم تر این است که بدانیم چنین عارضه یی در این سینما همچنان وجود دارد و فقدان قصه درست و نبود توانایی بسط دادن ایده اولیه تا ابعاد یک فیلمنامه درست و درمان، ضعف تکنیکی و نشناختن ابزار و شیوه های اجرایی، بلاتکلیفی در پایان بندی و روی آوردن به بلای جانی موسوم به «پایان معلق» که به جای تناسب با داستان و ساختار روایت، به نوعی بازی سلیقه یی بدل شده و می خواهد بی پایانی و ناتوانی در پایان بندی را لاپوشانی کند، همه و همه از نشانه های بارز و آزارنده یی اند که سازندگان این نوع فیلم ها می خواهند به واسطه داعیه هایی همچون «فیلم متفاوت» یا هر مترادف دیگر آن، پشت پلاکاردهای فریبنده یی پنهان شوند.

نکته جالب این است که نخستین و بدیهی ترین ویژگی سینمای تجربه گرا و نامتعارف و علاقه مند به بدعت های ساختاری و لحنی یعنی «شیطنت» و طراوت در نوع شخصیت پردازی، نوع گسترش ایده و نوع قصه گویی، اتفاقا در فیلم هایی که دارند داستانی را گیرم نه به روش رایج و معمول، روایت می کنند، بیش از آن فیلم های بی قصه و بی بازیگوشی که مدعی تفاوت و تمایز هستند، به چشم و به گوش می خورد. فیلم های تورج اصلانی، رضا درمیشیان و جمشید محمودی، بی آنکه ادعای بیهوده «زیر و رو کردن سینما» و بنیان های روایت داشته باشند، با طراوت و شیطنت ساختاری و تدوینی و تصویرسازی، داستان شان را بازگو می کنند اما مهم این است که می توانند از پس پیش بردن همین داستان بربیایند و به ورطه داعیه صرف و دست خالی گذاشتن مخاطب بعد از گرفتن داستان از او نمی افتند.

با تشخیص رگه به واقع سخیف «فیلم- انتلکت» در محصولات این دوره و این سال بازمی شود اقرار کرد که فراستی هم گهگاه برای خودش فراست هایی دارد.



تاریخ : دوشنبه 21 بهمن 1392 | 09:39 | نویسنده : سیّد جواد یوسف بیک | نظرات (0)

اشاره: این مطلب در آبان ماه ۱۳۹۲ در روزنامه ی هفت صبح منتشر شده است.

آن ناقد باسواد،آن همیشه استاد،آن دوستدار فورد و هیچکاک،آن سینمای کلاسیک را سینه چاک،آن منتقد اسبق هفت،آن چکش زنِ مباحثِ سخت،آن مخالف سرسخت،آن که کرد جیرانی را بدبخت،آن پنبه زنِ بی بدیل،آن اهل قال و قیل،آن عاشق متر و فرم،آن حمله کننده به جرم،آن ناقد روشنفکری،آن ناقل هر ذکری،آن ملامت گرِ دوربین روی دست،آن رسیده به سنِ شصت،آن قاتل تارکوفسکی،آن دشمنِ هر اُفسکی،آن نقدکننده ی سریع،آن صانع کلمات بدیع،آن دارنده دانش و ذکاوت،آن با فراست،آن جان برکف برگمان،آن براندازخانمان،آن انتلکتوئل در جوانی،آن عاشقِ فیلم روانی... شیخنا و مولانا مسعودخان فراستی کثرالله نقاط گردالوی بی ارزش در جدول ارزشگذاری فیلم ها.

در ابتدای احوال او آورده اند چون دیده به جهان گشاد شب اندر روز گریه سر داد و زبان در کام نگرفت و فرمود:«من مخالفم.» نقل است هربامداد از دنده چپ خیز برداشتی و به غزا از سرای بیرون شدی و شمشیر به زهری کشنده آغشته نمودی و در پیِ اصغرخان فرهادی«از رژیستورهای متقدم و نسبتاً نسبی گرا» همی دویدی و سایه اش بر پرده هستی تحمل ننمودی. وی را این اصطلاحات در کام است: مقوا،ماقبل نقد، پرت و پلا،شلخته،در نیومده،مساله داره،رئیس،برادرِ رئیس،اساساً،مزخرف و کلماتی منشوری که در چاپ نیاید.استاد را فیلمفارسی و فیلم روسی خوش نیاید و دایره های سیاه به فیلم ها بسیار هبه نمودی.آورده اند متری جادویی به دست دارد که همانا اسمش فرم باشد و تمام ابداعات را با آن سانت زدی.

شیخ را افاضاتی است در سنوات قدیم من باب هجمه به جریانِ انتلکتوئل و سینمای عارفانه و در این کارزار تارکوفسکی و دیگر اُفسکی های بلادِ روس را از لب تیغ گذراندی و رژیستورهای بلاد غرب را علم کردی و عرصه بر ناقدانِ اُفسکی دوست جملگی سخت نمودی.نقل است در دوران چل چلی «هامون» را در بوته نقد به آتش کشیدی و آن راهیاهویی کاذب پنداشتی و «مادر» را کارت پستالی خوش رنگ و لعاب لقب عنایت فرمودی و «مسافران» را فروشنده مضامین فولکلور و دارای فرم زدگی دانستی .استاد را هجمه از این دست بسیار است و آخرین مرتبه که در حلقه مریدان و سالکان به مظالم نشست، در باب مزخرف بودن «همشهری کین» افاضاتی چند عرضه داشت.کثرالله نظراتی این چنین.

«فراست» را درسینماتوغراف خصم بسیار باشد و گویند حکم تیرش را میرزا مسعودکیمیایی از بزرگان گذرِ دَردار صادرنمودی و مهدور الدم است از جانب بزرگ فیلسوف جهانِ هولوگراف، آشیخ داریوش مهرجویی.نقل است روزی یکی از شیوخ سینمای بدنه، فریدون خان جیرانی«کثرالله اطلاعات وتاریخچه» که رخت مجری گری به تن نموده بودی بر سر شیخ ما گول مالیدی و او را به رباط جام جم بردی وبه اتفاق در کار زدن پنبه رفتی و کار بر اهل سینما سخت گرفتی و در نقد چکش همی زدی.از کرامات شیخنا مسعود این بود که فیلم«شرط اول» را آگراند نمودی و در بوق و کرنا کردی و بر ملاجِ اسکارِ فرهادی کوبیدی و در تقبیح سوتی های «ملک سلیمان» سکوت همی پیشه کردی و «یه حبه قند» را تحویل هیچ نگرفتی و برای سلامت جان مضر دانستی وصنایع مهرجویی را نیمچه عرفانی شوخ وشنگ و سطحی دانستی و اقلام کاهانی را ماقبل نقدخواندی و جرم کیمیایی را «...» دانستی و همی فغان برآوردی که فیلمِ بی فرم مانند مردِ بی عیال است و هذا و کذا. استاد سخن را در حلقه ناقدانِ باسواد و رژیستورهای درسِ هیأت خوانده همآورد کم است و جملگی مقابلش تواضع پیشه نمودی و گوی و میدان در اختیارش نهادی و روایت است چندی از رژیستورهای پرقیل و قال بعد از نشستن روبروی شیخ قالب تهی کردی و به دیدار معبودشتافتی و آورده اند در میان اعاظم و سخنوران اهلِ معرفت، فقط مانی خان حقیقی از نوادگان سلسله انتلکتوئلی او را نصفه ونیمه حریف است و به هزار حیلت از دست شیخِ مخالف خوان بجستید و دم به تله ننهاده است.رضی الله عنهم.

در باب دگرگونیِ بساط برنامه «هفت» روایاتی متعدد نقل کرده اند و میان شیوخ اهل طریقت محل اختلاف باشد و همی آورده اند که شیخنا جیرانی در سنه قبل مزاج در تغییر نهاد و بالاخره گره از زبان برداشتی و سینمای دولتی را دراز نمودی و با «کوشکی» ازمقربین درگاه الهی مباحثه نمودی وکار به غزا کشیدی وعاشقان سینه چاکِ سینمای پاستوریزه و سوبسیدی سخت برنجیدی و میادین شهرقرق نمودی و فغان برآمدی و فشارکی همی از «راست» وارد نمودی تا فریدون از رباط جام جم برفتی و شیخنا و مولانا «فراست» یکه و تنها در کارزار بماندی و کار به گبرلو «از ناقدان نه سیخ بسوزه نه کباب»سپردی.

از کرامات گبرلو «کثره الله محافظه کاری» این بود که نقد را مسالمت آمیز و در خوبی و خوشی و خرمی طلب می کردی و بساطش نرم نرمک برچیدی و دیری نپایید که بر «فراست» کارتنگ گرفتی و مجال سخن بدو ندادی و به حاشیه پرداختی. او را مهمانان عالی بسیار بود که جملگی در کار صناعت تله فیلم های آرشیوی یدبیضاء همی دارند.از احوال محمود همی آورده اند که با کلمات و ابداعاتِ فراست حال و حول نکردی و سرانجام به ندای دل پاسخ دادی و خربزه در دهان کردی و پوستش را زیر پای ناقد سخت پسند بنهادی و رفع مزاحمت کردی و خود راحت نمودی. او راجملاتی عالی است: «لنز دوربین تان را سمت ما بگیرید و با فوکوس کشی یک اِستِپ فلو بدهید و با نمایی مَسترشات در ضیافت ما شریک شوید.» یا «لطفاً برای ارسال پیامک هایتان با برنامه هفت تماس تلفنی بگیرید.»

آورده اند چون شیخ رک گو از هفت فارغ شدی سر به بیابان نهادی و تکه یی نان به دندان کشیدی وپاره یی آب بنوشیدی و حمدوثنای خداوند عزوجل بسیار بگفتی و در حلقه سالکان به کار نقد آثار جان فورد اهتمام ورزیدی ومریدان گرد وی حلقه زدی و در باب مخالفت اشعاری سرودی و سماع کردی و موی پریشان نمودی و جامه همی بر دریدی و پف در آتش کردی و دارت بر تمثال فرهادی همی پرتاب نمودی.

اندر احولات استاد در سنه جاری چنین آورده اند که بعد از ریکاوری در بیابان به تمدن شهری بازگشتی وبدعت همی به کار بردی و آنتن شبکه 4 را با «درس های سینما» تزئین کردی و اساتید و حکیمان به کار تدریس و مطربان مهتاب روی را به کار تلمذ گماردی که ماحصل در اقوال عام وخاص ابتر آمده است و کمیت برنامه لنگ زده تا به فرموده شیخ اجل سعدی شیرازی معلوم شود:به عمل کار برآید به سخندانی نیست.

پانوشت: به دلیل اینکه مریدان و سالکان اهل طریقت شب های بسیاری را پای اینترنت و فیس بوک و توئیتر گذرانده اند، لذا به عارضه زخم بستر دچار گشته و به استحضار می رساند تا اطلاع ثانوی ازنعره زدن،جامه دریدن و پراکنده شدن دربیابان خبری نیست.



تاریخ : دوشنبه 21 بهمن 1392 | 01:06 | نویسنده : سیّد جواد یوسف بیک | نظرات (0)

وطن امروز: مسعود فراستی منتقد سختگیر سینما پس از نمایش فیلم آرایش غلیظ در سالن شماره 2 سینما عصر جدید پس از دیدن نیمی از فیلم سالن سینما را ترک کرد. به گزارش «وطن امروز» مسعود فراستی که آثار برگزیده جشنواره را در سینما عصر جدید تماشا می کند پس از دیدن نیمی از فیلم «آرایش غلیظ» سالن شماره 2 سینما عصر جدید را به نشانه عدم پسندیدن اثر ترک کرد و حاضر به گفتن دلایل ترک سالن سینما به خبرنگار «وطن امروز» نشد. ظاهرا با توجه به اینکه بخشی از اهالی رسانه از فیلم جدید نعمت الله خوششان آمده است این فیلم خوشایند مسعود فراستی نیست.

(با تشکر از سید محسن عزیز که درباره ی این خبر اطلاع رسانی کرد.)



تاریخ : یکشنبه 20 بهمن 1392 | 10:55 | نویسنده : سیّد جواد یوسف بیک | نظرات (0)

 

درباره فیلم شیار ۱۴۳ساخته نرگس آبیار

اشاره: این مطلب با نام "قلب واقعیت" و با اندکی سانسور در روزنامه ی اعتماد منتشر شده است.
 
شیار ۱۴۳فیلم بدی است و تقلبی، که نان ایده یک خطی اش را می خورد. اگر به جای شهید بگذاریم فرزند چه می شود؟ فیلم و پرستیژ کاذب اش به کل از بین می رود. برای ساختن انتظار مادر شهید ، باید از انتظار معین مادری خاص برای فرزندی خاص- نه عام- بگوییم. اساسا از طریق چگونگی انتظار به انتظار می رسیم نه بر عکس. از اینجا است که زمان – و گذرش – معنایی جدی می یابد ؛ حالا زمان انتظار. در فیلم زمان کار کردی دراماتیک – و کارکردی هستی شناسانه – ندارد. نه فیلمساز می فهمدش و نه طبیعتا ما. باید فرق یک انتظار معین ۴ ساله با یک انتظار ۱۵ساله را درک کنیم – یعنی حس کنیم – که نمی کنیم. اگر چند جمله ۴سال گذشته یا ۷سال و ۱۵سال را از فیلم حذف کنیم چه می ماند؟ هیچ. پس انتظاری در کار نیست.

شیار فیلم کوتاه – یا مستند داستانی – نیم ساعته ای است که بی خودی کش آمده و تبدیل به یک فیلم بلند کسالت بار دروغین شده. فیلمنامه ای برای فیلم بلند در کار نیست. خرده پی رنگی یا در کار نیست یا رویش کار نشده – مثلا قصه نامزدی - . فیلمنامه افت و خیزی ندارد و کش و قوسی. هیچ کدام از آدم هایش شناسانده نمی شود. شخصیت اصلی مادر نیست و مادری نمی کند. بیشتر خواهر است؛ هم از لحاظ سن بازیگر نقش مادر و فرزند اش، وهم رابطه این دو. یونس تا آخر فیلم هم پرداخت نمی شود ؛ نه از طریق خودش و کنش هایش ، نه از طریق واسط اش مادر. شوهر یا پدرغایب نیز قصه ای ندارد. سختی نبودن یونس در زندگی الفت حس نمی شود.چرا که او به طور کلیشه ای به سبک همه زنان روستایی ما فقط نان می پزد ،فرش می بافد و ورجه وورجه می کند. رادیو به کمر بستن ا هم در سطح یک ادای نمایشی باقی می ماند. با آن زیست نمی کند.

ترفند مصاحبه با افراد ظاهرا نزدیک با یونس – که چندان نمی شناسیمشان - دردی دوا نمیکند. نشان دادن گروه فیلمبرداری هم به سبک فیلم های خبری ساختاری مستند داستانی به فیلم نمی بخشد. این تنها برای فرار از قصه گویی است و پر کردن زمان فیلم. نماهای آرشیوی بی مورد است و معلوم نیست از نگاه کیست. ماجرا های تعریف شده توسط مصاحبه شوندگان هیچ کمکی به جلو بردن فیلم نمی کند و به شخصیت سازی یونس و الفت نیز. اگر حذفشان کنیم چه آسیبی به فیلم می رسد؟

بازی مریلا زارعی تخت است و به کل ادایی. و این قبل از اینکه ضعف بازیگر باشد - که هست – معضل اصلی فیلمنامه و فقدان شخصیت پردازی است و ناتوانی کارگردان.

عنوان فیلم نیز رو هوا است. تنها مونولوگ " یونس در شیار ۱۴۳پیدا شده " توجیه اش نمی کند. شیار چیست؟ ۱۴۳اش چه اهمیتی دارد؟ ۳۴۱می شد فرق می کرد؟ باید فرق کند.

و اما سکانس آخر که بی خودی سر و صدا کرده. الفت وارد اتاق می شود و می خواهد با پسرش تنها باشد. دوربین در نمایی درشت از پشت سر او را تعقیب می کند، که می بایست تنشی را برساند و دلهره ای، که نیست. کات می خورد به نمای لانگ شات از بالا ، که موقعیت بدهد. این نما از نگاه کیست، فیلمساز؟ پس نمای قبل اضافی بود و بی مورد. هر دو نما بی حس می مانند. دکوپاژ خراب است. می ماند صحنه آخر و بغل کردن تابوت و بعد بازمانده جسد که هم اندازه یک نوزاد است و دست آویزی برای فلاش بک و در آغوش گرفتن نوزاد که با وجود اشک مادر حسی از کار نمی آید. چرا که نه فرزند شکل گرفته نه مادر. بازی زارعی نیز در این لحظه هیچ ندارد. اینجا هم مادری ساخته نمی شود که شاید از طرق او به فرزند شهیدش برسیم. اگر این فلاش بک نیمه اشک انگیز سطحی نبود ، فیلمساز چه می کرد؟ حس نداشته اش بالای تابوت لو نمی رفت؟

باقی می ماند یک ایده یک خطی شعاری – و تقدیم " چ " به آن – و تقلب در فیلمسازی و جایزه. جایزه فقدان " مساله " – انتظار مادری - را پر نمی کند. به نظر می رسد فیلمساز ما انتظاری جدی ای را در زندگی تجربه نکرده چه رسد به انتظار مادر شهید را. یعنی مساله را نزیسته . مساله تجربه و زیسته نشده را نمی شود ساخت . باید حداقل تجربه غنی مشابه ای را پشت سر گذاشته باشیم. تجربه های نکرده در سینما لو می رود و هر تقلبی نیز. خدا کند فیلمساز تازه وارد ما آرام آرام با فیلم کوتاه سینما بیاموزد و از تجربه های کوچک و بزرگ واقعی خود بگوید نه بیشتر.



تاریخ : یکشنبه 20 بهمن 1392 | 10:43 | نویسنده : سیّد جواد یوسف بیک | نظرات (0)

«چ» فیلم نزدیک به خوبی است. فیلمی تحقیق شده و کار شده. نه سرهم بندی شده. فیلم بی مساله یی نیست. مفهوم زده هم نیست. خوشبختانه مساله دارد. مساله دیروز و مهم تر مساله امروز. فیلم کهنه و دیروزی هم نیست. فیلم سخت و آبرومند و سرپایی است که نه ملودرام سطحی می شود نه جنگی دِمُده. فیلمی است که می تواند مخاطب امروز را جلب کند حتی مخاطب ناآشنا با چمران و بیگانه با پاوه آن زمان. فیلم جنگ زده نیست و جنگ طلب و قهرمان ساز دروغین. صلح طلب است اما نه تسلیم طلب. آسیب شناسانه است و تا حدی تحلیلگر. ملی است و نگاهش نیز خیلی خصوصی نیست.

«چ» بهترین حاتمی کیا است بعد از مهاجر و دیده بان و مهم ترین فیلم جشنواره امسال است و یکی از دو بهترین های آن.

و اما چرا نزدیک به خوب ؟ نه خوب. مشکل اول فیلم خود شخصیت چمران است. اگر او را از فیلم برداریم یا تبدیل به رزمنده یی بی نام و نشان اش کنیم با بیش و کم همین خصوصیات و کنش ها، چه می شود؟ شخصیت چریک عارف و متفکر چمران تا حد بسیاری درنیامده. کمی منفعل است. استاد جنگ های چریکی و استراتژی و تاکتیک چریکی نیست. در مقابل حرکات دشمن تیز و سرزنده نیست. تاخیر دارد. عرفانش هم غایب است. یک صحنه عبادت چیزی نمی رساند. خلوت ندارد. متفکر است و بیشتر سیاسی و اهل پولتیک اما در جواب دشمن راجع به زن و فرزند کم می آورد. بیشتر مردم دوست است و ملی تا متفکر. نخستین اسلحه گرفتنش خیلی حرفه یی است- با دوربین خوب- اما نه ایرانی. شلیک کردن های بعدی اش بهتر است. اینکه فیلمساز می گوید چمران اوست، قبول. اما چقدر به چمران واقعی نزدیک است؟ مساله این است. درباره یک شخصیت بسیار مهم و مانده در تاریخ حرف زدن، شعار ندادن وخصوصی - و شخصی- نکردنش سخت است. قطعا فیلمساز به جنبه هایی از شخصیت نزدیک تر است و از جنبه هایی دورتر. اما این توجیه کافی نیست. هم باید یک شخصیت درست و واقعی و چندبعدی در بیاید و هم نگاه فیلمساز به او غایب نباشد. نه اینکه فقط با نگاه فیلمساز مواجه باشیم. حس کلی شخصیت، خلوت و جلوتش و دیالکتیک آن مهم است، که در فیلم نیست. و جنگ و صلح. آیا چمران اساسا صلح طلب بوده- و قطعا نه سازشکار- یا چریک اما عارف؟ اینها دو چیزند. آیا می شود سیاسی نبود، اهل جنگ نبود، عارف نبود و... و درباره همه اینها در یک آدم حرف زد؟
     و اما درباره فلاحی و اصغر وصالی که فیلمساز معتقد است فیلم آنها هم هست، که خیلی جدی نیست. فلاحی فیلم هیچ نیست مگر مقوا و وصالی فیلم خیلی بی کله است و تا حدی وسترن.

درباره سینمای چ، دوربین و نگاهش، کادر اسکوپ و تدوین و... بعدا در اکرانش خواهم گفت. فعلابگویم پاوه در فیلم خیلی شهر نشده. شاید برای فیلم جنگی دیگری کافی بود اما نه برای این فیلم. صحنه هلیکوپتر که در سینمای ایران بی نظیر است و موثر، ته اش درنیامده و نمی فهمیم هلیکوپتر سرانجام چگونه می نشیند. سر قطع شده در صحنه زیادی است و حس صحنه را خراب می کند . خلاصه «چ» از معدود فیلم های قابل بحث این سال هاست و تمرین خوبی است برای فیلمی ملی درباره حصر آبادان یا فتح خرمشهر. ان شاءالله.


این مطلب را می توانید در سایت حرف تو نیز مطالعه فرمایید.



تاریخ : شنبه 19 بهمن 1392 | 10:54 | نویسنده : سیّد جواد یوسف بیک | نظرات (0)

اشاره: این مطلب با نام "فیلمسازان با ما شوخی دارند یا با خودشان؟" و با اندکی سانسور در روزنامه ی اعتماد منتشر شده است.

چگونه می شود فیلم هایی به این پرت و پلایی ساخت. فیلم هایی که به سختی می شود یک ربع شان را هم تحمل کرد. فیلم هایی که اکثرا حتی بد هم نیستند. کاش بد بودند. فیلم هایی که نه تلخ اند نه شیرین نه حتی گس. مزه یی ندارند.

این صحنه را به یاد بیاورید: زنی خونین و مالین پس از فرار از چنگ آدم بدها به جایی پناه می برد. جایی که قبلاسینما بوده و دوربین روی نامش دو بار رژه می رود و حالاتبدیل به باشگاه بیلیارد شده و سالن نمایش اش نیز انباری موتور. دو مرد جنوب شهری ظاهرا با معرفت در حال بازی اند. بعد از آنکه زن مجروح را می بینند و وضعیتش را، مودبانه دلداری اش می دهند اما نکند «داستان بشود» و بعد از دادن یک چای و نبات دوباره شروع به بازی می کنند و شرط بندی. در حین بازی از سینما می گویند و از آن روزها– که ندیده اند. این برخورد دو «آرتیست» فیلم و شاخ و شانه کشیدن برای «دزد» ها و رفتن سراغ بازی یعنی چه؟ مگر اینها آدم نیستند؟ چرا زن را به درمانگاهی نمی برند؟ یا چرا غلطی نمی کنند؟ بعد هم که بدمن های باسمه یی سر می رسند با چاه باز کن کوچک پلاستیکی جلو آنها ظاهر می شوند. می بینید کار به کجا کشیده؟ دزد و به خصوص آرتیسته چرا اینقدر قلابی شده اند؟ قهرمان زن فیلم هم چرا در آخر به غلط کردن می افتد؟ این است پناه بردن به سینما؟ فیلمساز با ما شوخی دارد یا با خودش ؟ این دیگر از آن چیزی که درباره جرم گفتم بدتر است. کمدی ناخواسته و درمانده یی است در توجیه اعتیاد به فیلمسازی اما فیلم نساختن.

یا آن دیگری که کلی ادعای سینما شناسی و سینما دوستی دارد - و جان فورد و هیچکاک - ومدت هاست که فیلم نمی سازد اما ادای فیلمسازی در می آورد. فیلمش هم مثل متروپل ماقبل بد است. فیلمی که داستانی ندارد و پیچ و خمی. درامی شکل نمی گیرد، تغییر و تحولی در آدم های مقوایی اش رخ نمی دهد. فضایی در کار نیست. پول مفتی رسیده دور همیم دیگر: مرجان و بهروز و جمال و مهدی و رامبد و مانی و گوهر و دیگران. فیلم برای عمه و خاله و زن و همسر می سازند دوستان با پول ملت. این است سینمای بی رمق خنثی دولتی.

فیلم های ماقبل بد یعنی هنوز به بد بدهکارند. بد بودن خودش موجودیتی دارد. این فیلم ها هنوز فیلم نشده اند و سر و شکلی ندارند و قصه یی. فیلم اولی هم نیستند. مثل نوشته یی که هنوز نوشته نیست حداکثر تمرین است. خیلی کار دارد تا تبدیل به نوشته شود. ممکن است بعدا نوشته خوبی باشد یا بد. حالامی شود فیلم بدی ساخت اما قابل نقد. بسیاری از فیلم های بد ماقبل نقد اند. به مرحله نقد نمی رسند. نقد هم شان وجودی دارد. هر پرت و پلایی را نمی شود نقد کرد.



تاریخ : شنبه 19 بهمن 1392 | 02:52 | نویسنده : سیّد جواد یوسف بیک | نظرات (0)

   1    2    >>

.: Weblog Themes By VatanSkin :.