مسعود فراستی:

شب و موسیقی، سیگار و چای برای نوشتن بهترین اند. نوشتن بهترین کار عالم است و موسیقی شنیدن و سیگار.

مسعود فراستی:

شب و موسیقی، سیگار و چای برای نوشتن بهترین اند. نوشتن بهترین کار عالم است و موسیقی شنیدن و سیگار.

سینما کلاسیک 20: گروهبان راتلج، جان فورد، 1960

اشاره: آنچه در زیر می خوانید برگردانی است نوشتاری از صحبت های استاد فراستی در برنامه ی سینما کلاسیک که با همّت و همیاری دوست خوبم، مهدی، انجام گرفته است. شما همچنین می توانید از طریق لینک مندرج در زیر تصویر، فایل تصویری این صحبت ها را دانلود کنید.ضمناً باید شاره شود که امتیاز هر فیلم، در برنامه سینما کلاسیک مطرح نشده است و استاد فراستی، امتیاز فیلم ها را منحصراً برای انتشار در این وبلاگ اعلام کرده اند.

 

سینما کلاسیک

برنامه بیستم: گروهبان راتلج

امتیاز:

بیستم تیر ماه ۱۳۹۳

http://www.uplooder.net/img/image/71/5be398db5ebac023554e5275b72fb260/Sergeant_Rutledge.jpg

جهت دانلود فایل تصویری صحبت های استاد فراستی، کلیک کنید!

 

به نام خالق زیبایی ها

سلام. امشب با فیلم دیگری از جان فورد با هم خواهیم بود. فیلم گروهبان راتلج. این فیلم را جان فورد به همه ی سیاه پوستان آمریکا تقدیم کرده است. یعنی فیلم دفاع از یک سیاه پوست است. با بازی وودی استرود [Woody Strode]. شاید، غیر از حدس بزن چه کسی برای شام می آید  [Guess Who’s Coming to Dinner]با بازی سیدنی پواتیه [Sidney Poitier]، این اوّلین فیلمی است که شخصیت اوّل آن سیاه پوست است و تا آخر، فیلم بر محور او می چرخد.

فیلم با دادگاه نظامی شروع می شود. آدمها وارد دادگاه نظامی در یک شهر کوچک می شوند. جان فورد دادگاه را به سبک خودش خیلی شوخ طبعانه می گیرد. یک جور شوخ طبعی گزنده ی جان فوردی، نوعی پیکارِسک [Picaresque]. یعنی بذله و شوخی ای که ممکن است خیلی تداوم نداشته باشد. مخصوص آدمهای آراسته و بورژوا نیست. مخصوص ولگردها و آدمهای معمولی کوچه و بازار است و لحن گزنده و تیزی هم دارد.

نگاه کنید به صحنه ی دادگاه [و] شوخی ای که جان فورد با پیرزن ها می کند! خیلی خوب است شوخی اش با پیرزن ها در دادگاه. که همه جلو نشسته اند و همه همسران ژنرال ها و حتی قاضی دادگاه هستند.

قاضی دادگاه به نظرم خوب از آب در نمی آید. رابطه اش با همسرش و جیغ و دادهایش. حتی عکس العمل های دیگرش هم به نظرم کمی اِگزَجِره [Exaggerated] است و جان فوردی نیست.

مهمترین نکته ی این دادگاه این است که باید دادخواست متهم را، که یک گروهبان سیاه پوست به اسم راتلج است، بررسی کنند. او متهم به قتل و تجاوز به یک دختر سفید پوست شده است. همه ی فیلم دارد می گوید که [او] قاتل نیست. و همه ی شرایط سفید پوست ها علیه اش است (توهین هایی که به اش می شود). خود این قضیه و دفاع جان فورد از سیاه پوست، فیلم را با تمام زیبایی های جان فوردی ای که دارد، متأسفانه به نظرم شعاری کرده است. شعار در دفاع از سیاه پوست ها. این به نظرم ضعف اساسی فیلم است.

و اما قدرتش: روایت فیلم یک روایت همیشگی جان فوردی نیست. یعنی زن در صندلی شهادت می نشیند و Flashback می زند. می گوید که راتلج که بود و ماجرا اصلاً از کجا شروع شد. نوع نورپردازی برای این Flashback، که خیلی هم طولانی است و دائم قطع می شود و تکه تکه گفته می شود، دادگاه را سیاه می کند و فقط زن و لباس آبی رنگ زن دیده می شود و همه ی دادگاه ضد نور و سیاه است.

در خاطره ای که زن تعریف می کند، واگن قطار را توضیح می دهد و رابطه اش با هانتر [Jeffrey Hunter] را و اینکه چگونه بعداً به ازدواج او در می آید. و پیاده شدن اش و اینکه پدرش منتظر است. وقتی از قطار پیاده می شود، جان فورد از ایستگاه نماهای فوق العاده [ای] می گیرد. نماهایی از یک جای خیلی کوچک و ساده (ایستگاه قطار) و ساختمان مقابلش که باید منتظر باشند. [این نما ها از ساختمان] با نوع نور پردازی، تبدیل به نماهای عظیمی می شود.

زن با گروهبان، که نقشش را جفری هانتر بازی می کند، خداحافظی می کند. تنها، در بیابان ایستاده و دود قطار او را می پوشاند. تنهاست و لباسی صورتی [به تن دارد] (که لباس صورتی اش به دقّت دیده می شود) [و] در حال خداحافظی است. تصویر، نیمه محو است، شبیه نقاشی هایی که محو بوده اند (نقاشی های اسفوماتو [Sfumato] که این ویژگی محو بودن را داشته اند). این [نما،] نمای بسیار زیبای جان فوردی است. بازی با نور و رنگ. این Flashback قطع می شود و به کمک پیش داوری های تجسمی که اکثر شاهدان دیگر از آن بهره دارند، فورد آن را می بندد و معرفی می کند. هنگامی که ماری [Mary] شهادتش را آغاز می کند، فورد به تدریج دادگاه را در تاریکی فرو می برد. [ماری] در نمای نزدیک و از روبرو درون کادر قرار می گیرد [و] در حالی که ایستاده و پشتش به روشنایی است، تدریجاً به شبحی تیره مبدل می شود. در پایان Flashback، همین عمل به صورت معکوس انجام می شود تا به دادگاه بر می گردیم. تنها یک بار دیگر، آن هم هنگامی که کانترل [Cantrell] روایتش را آعاز می کند، چنین بازی ای با نور می بینیم؛ با حالت نمایشی کمتر.

من به نظرم در این ترفند خوب جان فوردی، نمایشی بودنش زیاد به رخ کشیده می شود و این به لحن اثر آسیب می رساند. تمام Flashback های دیگر در مرحله ای از روایت قطع و گسسته می شوند. روشن است که فورد توجه خاصی به این Flashback دارد. اما سبک فورد اصلاً Flashback ای نیست.

صدای باد در صحنه، و ستون های مارپیچ در اطراف ماری دنیایی از تهدید های پنهانی را به وجود می آورد. نور و سایه تا حدی مکمل یکدیگرند و نگرانی ها را به شکل ملموس اما زیرپوستی نمایش می دهند. چراغ نفتی ای که پشت سر ماری روی زمین قرار گرفته نگرانی اش را بیشتر می کند و فضا را سنگین تر. از یک درب باز، سایه ای در شعاع نور دیده می شود و شیشه (شیشه ی پنجره). هم در واگنی که ماری در آن نشسته بود و هم اینجا در این کلبه.

تکان دهنده ترین صحنه، مادّی شدن سایه ها در عمق داستان است: راتلج هنگام دفن رئیس ایستگاه، ماری را از محل دور نگه می دارد و بنابراین ماری کنار ریل قطار می ماند در حالی که اعمال راتلج پشت سرش با آمد و رفت نور از پنجره به پنجره ای دیگر بازتاب می کند.

فورد این قدم آخر را با استفاده ی غافل گیر کننده از رنگ بر می دارد. و گذشته و حال را در یک نگرانی واحد به هم پیوند می زند. لباس آبی ماری در زمان حال، از لباس صورتی به آبی تبدیل شده است. در گذشته صورتی بوده و امروز آبی است. لباس آبی لباس یونیفورم راتلج و جفری هانتر است. این بازی با این دو رنگ در واقع جایگزینی آدم ها و پیوندشان هم هست.

ما می توانیم رنگ را در گروهبان راتلج با رنگ در پاییز قبیله ی شایان [Sheyenne Autumn] مقایسه کنیم (محوی ای که هر دو فیلم از نظر رنگی دارند). انگار یک جور نوستالژی در این رنگ ها است. این نگاه فورد به خیلی از فیلم های رنگی اش است.

مشکلی که گروهبان راتلج در دفاع از سیاه پوست ها دارد، مشکلی است که پاییز قبیله ی شایان جان فورد هم دارد. در آنجا دفاع از سرخ پوست ها [است]. دفاعی که در فیلم های قبلی جان فورد به شکلی دیگر بود. خیلی ها ممکن است فکر کنند که جان فورد طرفدار سرخ پوست ها نیست و گاهی ضد آنهاست. در پاییز قبیله ی شایان، جان فورد کاملاً در کنار سرخ پوست ها و هم درد آنهاست. اما همان مشکل راتلج را پاییز هم دارد. یعنی به شدّت شعاری است. و فیلمی که شعاری است اوّلا خیلی تیپیکالِ [Typical] جان فوردی نیست. دوماً اینکه شعار، به آن دفاع، خدشه می زند و به همین دلیل بی جان می شود. شعار دفاع از سیاه ها و شعار دفاع از سرخ پوست ها در آن فیلم هر دو به نظرم رقیق اند، عمیق نیستند و خوب به تصویر در نمی آیند. جای دوربین هم همینطور می شود. به خصوص در پاییز قبیله ی شایان. جای همیشگی دوربین جان فورد که یک جای واحد است، نه هر جا، آشفته می شود. به نظرم می رسد که در بعضی صحنه ها دوربین می تواند جای دیگری قرار بگیرد. هیچ وقت در جان فورد چنین چیزی ندیده ایم. در راتلج هم بیش و کم این حس را به ما می دهد. یا نمایشی کردن بیش از حد دادگاه. اما فیلمی است که از جان فورد است و باید آن را دید. همچنان که پاییز قبیله ی شایان را هم باید دید.

خوب است که دادگاه راتلج را با یک دادگاه دیگر از یک فیلم خوب جان فورد (آقای لینکلن جوان [Young Mr. Linciln]) مقایسه کنیم. در دادگاه آنجا همه چیز در حال می گذرد و دادگاه عین زندگی است. ادامه ی بیرون است و ادامه ی زندگی. اینجا دادگاه در گذشته می گذرد و جان فورد مجبور است که با Flashback قصه را به ما بگوید. قصه کم دارد و به همین دلیل صحنه های دادگاه نمایشی می شود، بعضی از بازی ها اغراق آمیز می شود و بعضی از شوخی ها معلوم است دارد وقت پر می کند و به همین دلیل، دادگاه، آن بُرّندگی جان فوردی را ندارد.

انگار که جمله ی "تقدیم به سیاه پوستان آمریکا" خودش فیلم را تمام می کند. و انگار دادگاه بهانه ای است برای این جمله. به همین دلیل، شوخی زیاد با پیرزن ها و همسران درجه دارها خیلی زیاد است و خسته می کند و انگار دارد زمان را پر می کند. صندلی هایی که در جلو اشغال کرده اند، اخراجشان از دادگاه، بازگشت زن قاضی، همه ی اینها، به نظرم می آید که نه آن شوخ طبعی های خوب جان فوردی درش هست و نه در فیلم چفت می شود و دراماتیک. و وکیل مدافع هم همین طور. یک ارتشی است که حالا دارد نقش وکیل مدافع را بازی می کند. یعنی دادگاه با اینکه از اوّل در کلام تند است، اما دادگاه واقعی را به ما القا نمی کند. با وجود همه ی نکات مثبتی که فیلم دارد، که خدمتتان عرض کردم.

نظرات 0 + ارسال نظر
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد