مسعود فراستی:

شب و موسیقی، سیگار و چای برای نوشتن بهترین اند. نوشتن بهترین کار عالم است و موسیقی شنیدن و سیگار.

مسعود فراستی:

شب و موسیقی، سیگار و چای برای نوشتن بهترین اند. نوشتن بهترین کار عالم است و موسیقی شنیدن و سیگار.

سینما کلاسیک 14: آخرین هورا، جان فورد، 1958

اشاره: آنچه در زیر می خوانید برگردانی است نوشتاری از صحبت های استاد فراستی در برنامه ی سینما کلاسیک. شما همچنین می توانید از طریق لینک مندرج در زیر تصویر، فایل تصویری این صحبت ها را دانلود کنید.ضمناً باید شاره شود که امتیاز هر فیلم، در برنامه سینما کلاسیک مطرح نشده است و استاد فراستی، امتیاز فیلم ها را منحصراً برای انتشار در این وبلاگ اعلام کرده اند.

 

سینما کلاسیک

برنامه چهاردهم: آخرین هورا

امتیاز:

چهاردهم تیر ماه ۱۳۹۳

 

جهت دانلود فایل تصویری صحبت های استاد فراستیف کلیک کنید! 

 

به نام خالق زیبایی ها

سلام. امشب یکی دیگر از فیلم های جان فورد را می بینم؛ یکی از فیلم های متأخرش، به اسم آخرین هورا.

آخرین هورا یعنی آخرین شادمانی، آخرین پیروزی، و فیلم درباره ی آخرین هورا است. فیلم درباره ی مرد مسنی حرف می زند که شهردار شهر کوچکی است، و دوباره دارد در انتخابات شرکت می کند؛ برای انتخاب دوباره ی شهرداری. نقش مرد را اسپنسر تریسی (Spencer Tracy)، که موهایش کاملاً سفید شده است، بازی می کند و به نظر من بهترین بازی او، که بازیگر فوق العاده ی سینمای آمریکا است، در این فیلم است، چراکه قادر است که لحظه به لحظه شخصیت را، با رهبری جان فورد، بسازد. مرد پیر جنگنده ای که به شدّت محبوب و مردمی است. مردم به شدّت او را دوست دارند و او به شدّت محبوب است. تفکرش هم تفکرِ دفاع از مردم عادی و حتی فقرا است. اما پوپولیست نیست، یعنی اینکه، توسط مردم، عوام فریبی نمی کند. باج گیری اخلاقی از ثروتمندان می کند، آنها را تهدید می کند، حتی به نوعی برایشان پرونده سازی می کند تا به مقصودش برسد، اما مقصودش کاملاً مردمی است و در جهت ساخت یک پارک، مدرسه، بیمارستان، و به خصوص خانه (برای مردم فقیر) است. ادا هم در نمی آورد، سانتیمانتال (Sentimental) هم نیست. به شدّت آدمی محکم، مهربان و تودار است. بسیار هم شوخ طبع است؛ شوخ طبعیِ جان فوردی.

   فیلم با صحنه ی اوّل که شادی، موسیقی، و election (انتخابات) است شروع می شود. مردم با Band roll ها، تابلو ها و عکس های فرانک در خیابان هستند و برای انتخاب دوباره ی او مایه می گذارند. صحنه ی اوّل، کاملاً فیلم را توضیح می دهد. تیتراژ است [ولی ما] در [همین] تیتراژ می فهمیم که قصه چیست. جان فورد به سرعت فیلم را آغاز می کند.

فیلم صحنه هایی دارد که شناخت ما را از او [فرانک] زیاد می کند و اگر صحنه ی اوّلی که [دوربین] به داخل خانه می رود را یادآوری کنیم، به نظرم راه دوری نرفته ایم. نمایی است که شهردار (اسپنسر تریسی)، که در خانه ای دو طبقه زندگی می کند، از اطاق بیرون می آید و از پله های طبقه ی بالا به پایین می آید. در وسط راه پله ها یک تابلوی بزرگ از همسر وفات یافته اش قرار دارد. او همیشه عادت دارد وقتی از پله ها پایین می آید، یک گل تازه در گلدان بگذارد و گل قدیمی را بردارد، [سپس] نگاهی [به تابلوی همسرش] بکند، لبخندی بزند، و زندگی را شروع کند. همیشه این کار را می کند. ما یکی دو بار این کار را از او می بینم، ولی در پایان که دارد از دنیا می رود (یا رفته است)، پسر خواهرش این کار را به جایش می کند. این گل گذاشتن در گلدان، جلوی تابلوی همسرِ رفته، بخشی جدّی از شخصیت پردازی جان فورد است و خیلی هم موفق است. جان فورد روی تک تک این لحظات فکر کرده است و تک تک آدم ها را با این لحظات می سازد.

دقت کنید به صحنه های مختلف، از جمله صحنه ای که [فرانک] به مراسم مردی که فوت کرده است می رود و [با] زنش که دارد گریه می کند [مواجه می شود]. مردی که فوت کرده اصلاً محبوب نیست، اما [فرانک] جوری مراسم را برگزار می کند که انگار آن شخص، خیلی آدم مهم و خوبی است، که نیست (بعداً می فهمیم که آدم خوبی نبوده است). [فرانک] می خواهد به زن، که می داند در وضعیت مالی خوبی نیست، یک پاکت پول بدهد. او موفق می شود، با همان سبک همیشگی اش، همسر مرد را قانع کند که این پول را او داده است. دوربین را دقت کنید که چقدر درست قاب می گیرد: اوّل، از این دو [نفر]، تک Shot هایی می گیرد و وقتی فرانک بلند می شود، Two Shot می گیرد.

رابطه اش با پسرش جالب است. پسر هیچ ربطی به این پدر ندارد. یک پسر بازیگوش، امروزی، سر به هوا، و مسخره است که جان فورد این مسخرگی را خیلی خوب از آب در می آورد.

بگویم که در فیلم، همه ی آدم ها تبدیل به شخصیت می شوند (تعداد آدم های فیلم هم خیلی زیاد است). مثلاً آن آدم کوتاه قدی که، به قول تریسی، همیشه می خندانده است. او یک آدم [و شخصیت] معلوم است. فقیری بوده که حالا در تیم تریسی حضور دارد. از کلاه نو خریدنش، تا شادی اش، تا غمش، همه چیز اصیل است. آن آدم خیلی خوب از آب در آمده است.

دیگر اطرافیان شهردار نیز شخصیت می شوند. به نظرم جان فورد همه را جوری ساخته است که فکر می کنیم اصلاً کار مهمی نکرده است؛ این آدم ها بوده اند و او آمده و فیلم را گرفته است. فیلم این طوری است. به نظر می رسد که این آدم ها هستند (یا بوده اند) و دوربین آمده وضبط شان کرده است، نه اینکه ساخته شده باشند؛ لحظه به لحظه، میلیمتر به میلیمتر ساخته شده باشند.

برسیم به سکانس آخر. از جایی که رأی ها خوانده می شود. این پلان ها را با هم ببینیم.

مرکز رأی گیری (به اصطلاح وزارت کشور) است. رأی ها خوانده می شود و در اوّل، فرانک بازی را برده است. [اما] آرام آرام، رأی ها به نفع رقیبش تغییر می کند.

(خوب است اینجا من یک پرانتز باز کنم: رقیب او، جوری که جان فورد معرفی اش می کند، یک مرد مسخره است. مردی به دردنخور و امروزی با زن و چند بچه، که همه یک اندازه اند و لباس شان نیز شبیه هم است، و یک سگ که جلوی تلویزیون مثل یک آدم نیمه مونگول جلوه می کند. ولی بلد است از تلویزیون استفاده کند. جان فورد دارد می گوید که دوران استفاده ی سنتی به پایان رسیده و دوران مدرن (دوران استفاده از رسانه) آغاز شده است.

جان فورد استفاده از تلویزیون در شستشوی مغزی مردم و تغییر آرا را به درستی نشان می دهد. با اینکه فرانک خیلی مردمی است و خیلی کار ها برای این شهر کرده است و تقریباً همه مطمئن اند که او [انتخاب] می شود، اما [رقیبش] که هیچ نیست و هیچ کس او را نمی شناسد فقط به دلیل استفاده از رسانه (تلویزیون) موفق می شود که رأی ها را بگیرد. البته باید این را هم گفت که همه ی ثروتمندان و همه ی بانک دار ها پشت این آدم هستند و در واقع این، آنها هستند که بازی را از دوست ما، تریسی، می برند.)

یادِ این جمله ی فوق العاده ی کشیش مارتین، که یک عالیجناب است، در آخر فیلم افتادم. وقتی از پله پایین می آید، در مقابل پدر زن خواهرزاده ی فرانک، که مخالف اوست، می گوید: "بس کن! اینجا داریم مرگ یک مرد را می بینیم. کسی که دارد می رود یک مرد است."

در واقع، به نظر من، آخرین هورا، "مرگ یک مرد" است. مرد به معنای واقعی. مرد جنگنده ای که همه ی عمر جنگیده است، بر سر آرمان هایش ایستاده است، و از فقر به اینجا رسیده است. تا آخرین لحظه هم دست بر نمی دارد.

دقت کنید به صحنه ای که دیگر خوابیده و لحظات آخر است. از طریق یک نورپردازی که از سوی جان فورد اضافه شده است، جنگندگی او را تا آخرین لحظه می بینیم. از هزاران آدمی که با گل جلوی خانه اش آمده اند می خواهد که بیایند و او را ببینند. از دوستانش نیز می خواهد که او را ببینند و می گوید که می خواهم با دوستانم خداحافظی کنم.

صحنه ی خداحافظی فرانک با دوستانش، به نظر من، فوق العاده است. با تک تک آنها خداحافظی می کند اما اصلاً اشک انگیز نیست. نه از طرف شخصیت و نه از طرف میزانسن و کارگردان. فرانک به دوستانش می گوید که دیگر حرف های اضافی را بس کنید و در عوض، به انتخابات آینده فکر کنید. من که از شهردار شدن باخته ام، قرار است فرماندار شوم. این، یعنی [فرانک] جنگ را رها نمی کند . . . شوخ طبعی را هم رها نمی کند. هم با کشیش، هم با دوستانش، با همه، شوخی می کند. با پدر زن خواهر زاده اش هم شوخی می کند و می گوید کور خوانده ای و خیالاتی شده ای. چشمانش بسته است و ما فکر می کنیم که رفته است، اما چشمانش را باز می کند و این جمله ی کاملاً شخصیت پردازانه را می گوید و بعد می رود.

جان فورد تا لحظه ی آخر فرانک را رها نمی کند و دست از شخصیت پردازی کامل این آدم بر نمی دارد. از زندگی اش گرفته، تا انتخابات و تا ثانیه ی آخر (لحظه ی مرگش) با او کار می کند. به خصوص بر روی مرگش عالی کار می کند و تک تک آدم ها را در این مرگ می آورد.

پسر خواهر که از ابتدا در این انتخابات ناظر بوده است، حالا دیگر کاملاً متحول شده است و طرفدار او شده است. حتی لحظه ای هم اشک در چشمانش جمع می شود، بر می گردد و پشت به ما می کند.

دوباره اشاره کنم که بعد از شکست، دوربین، درون خانه است و داخل شدن قهرمان ما را از درون می گیرد. فرانک به جلوی راه پله ها می آید، نگاهی به تابلوی زنش می کند، لبخندی می زند و شیطنتی می کند: شانه ی راستش را کمی بالا می اندازد. این حرکت، فوق العاده است. یعنی: "مگر چه شد؟ باختم دیگر!" و با لبخند هم این کار را می کند. بعد، از پله ها بالا می رود و روی پله هاست که می افتد.

به نظرم [آخرین هورا] فیلم شخصیت پرداز بی نظیر و فیلم شخصیت محور فوق العاده ای است که به نظر می رسد به سادگی ساخته شده است، اما به شدّت فیلم مشکلی است و سادگی اش بعد از پیچیدگی است. از آن فیلم های ساده ای است که بسیاری از پیچیدگی ها را رد کرده است که به این سادگی رسیده.

نظرات 0 + ارسال نظر
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد