X
تبلیغات
رایتل

اشاره:

1. سعی داشتم که در هر ماه یک مصاحبه با استاد داشته باشم اما در عمل دیدم که چنین کاری عملی نیست و نتیجه این شد که بد قول و شرمنده ی شما دوستان شدم. خوشبختانه شما عزیزان با صبوری مرا یاری کردید و ان شاء الله که عذرم را می پذیرید. بنابر آنچه که عرض شد، از این پس تلاشم بر این است که در هر فصل حداقل یک مصاحبه منتشر کنم.

2. آنچه در زیر مطالعه می فرمایید پیاده سازی کتبی از پاسخ های شفاهی استاد فراستی به سؤالات شما دوستان است. لذا اگرچه برخی جملات و واژه ها عیناً کلام ایشان نیست، اما دقیقاً همان پاسخی است که ارائه فرموده اند. ضمناً جهت یک دست شدن متن، بدون دست خوردن به فحوای سؤالات، بعضاً، تغییراتی در متن پرسش ها نیز از سوی بنده اعمال شده است و یا گاهی سؤالات مشابه را در قالب یک سؤال واحد درج کرده ام. البته شایان ذکر است که آنچه از استاد فراستی پرسیده ام متن دست نخورده ی سؤالات بوده است و تغییرات مذکور پس از مصاحبه و در مرحله ی تدوین صورت گرفته است.


http://www.uplooder.net/img/image/59/9e68938d23ec000dc0e90d66b26ab14a/IMG_3248_-_Copy.JPG

جهت دانلود فایل مصاحبه "اینجا" را کلیک کنید.

جهت مشاهده و مطالعه ی مصاحبه، به "ادامه مطلب" مراجعه فرمایید


 

دوست وبلاگی: استاد شما میگید که نقد براتون سوژه است نه اوبژه. میشه بیشتر در مورد سوژه بودن نقد توضیح بدین؟ و اینکه سینما برای یک هنرمند باید چگونه باشد؟ سوژه یا اوبژه؟

مسعود فراستی: اگر سینما برای صاحب آن، ابژه باشد و نه مسأله ی اصلی- یعنی سوژه- آنوقت سینما وسیله ای می شود برای پیام های بازرگانی، پیام های اخلاقی، پیام های فلسفی، صدور حکم های انتلکت یا هر حکم دیگری. آنوقت دیگر سینما نمی شود راه، نمی شود هنر. شما باید بتوانید از هنر به مثابه هنر لذت ببرید و بعد خودتان را طوری تربیت کنید که بتوانید از یک قطعه ی موسیقی باخ لذت ببرید. وقتی نمی توانید این لذت را ببرید، همه اش دنبال این هستید که او دارد چه کار می کند، و چه دارد می گوید. بنابراین "چه" برای شما اصل می شود و هنر تنها وسیله ای می شود برای رسیدن به آن "چه". در صورتی که هنر تماماً یک سلوک است. سلوک ما در عالم هنر مهم است، مثل سلوکی که در عالم عرفان یا در هر عالم دیگری می کنیم. باید در عالم هنر سلوک کنیم. این سلوک توضیح رابطه ی بین سوژه و ابژه است. نقد هم وسیله ای نیست برای فیلمساز شدن و برای لذت نبردن. نقد برای منتقد مدیوم لذت است. لذت آگاهانه ای که یا لذت دیدن فیلم را دو چندان می کند، یا لذت نبردن از فیلمی را با لذت از نقد به تعادل می رساند. پس می بینیم که وسیله و ابژه نیست.

دوست وبلاگی: آیا ارتباطی بین معماری و سینما هست؟ از جهت فرمی عرض می کنم و نه استفاده از آثار معماری در فیلم. اگر پاسخ مثبت است لطفا مقداری توضیح دهید.

مسعود فراستی: قطعاً معماری در سینما مؤثر است و نقش دارد. معماری در ساختن فضا به طوری که محیط از یک لوکیشن تخت تبدیل به یک فضای جدی شود. ببینید، معماری قصر فیلم "روح" (Psycho) کاملاً متعلق به این فیلم و فضا ساز است. بخش مهمی از فضای فیلم است. همان فیزیک و سطح عمودی خاصش ما را کمی به یاد قصر کافکا می اندازد و از بیرون تا درونش بخش مهمی از فضای فیلم را سامان می دهد. یا معماری متلی که بیتس در آن زندگی می کند. برعکس آن معماری عمودی که سلطه اش را دارد، این یکی یک معماری ساده ی افقی مدرن است. بی روح و تخت است. اما قصر برعکس است و اصلاً بی روح نیست و مخوف بودنش هم از همین جا می آید. حالا این دو بنا با یکدیگر همجوار هستند و آن یکی بر دیگری سلطه دارد. حالا می بینیم که آن قصر محل زندگی خیالین بیتس است و این متل محل زندگی اجتماعی و بیرونی او. این یک مثال از نقش معماری در سینما.

دوست وبلاگی: درباره ی اینکه در هنر باید مساله داشت و باید سراغ موضوعی رفت که به مساله ی ما تبدیل شده باشد سؤالی دارم. ما چطوری باید بفهیم که مساله مان چیست؟ آیا اصلا فهمیدنی است؟ آیا نباید مساله را ایجاد کرد؟

مسعود فراستی: هیچ کدام. نه فهمیدنی است، نه باید ایجاد کرد. باید داشت.

سید جواد: سؤال دوست مان این است که چطور می شود فهمید که مسأله مان چیست؟

مسعود فراستی: حالا فعلاً باید یک خرده زندگی کند، بعد.

دوست وبلاگی:  من این حرف استاد را که چیزی که میخوایم بسازیم باید مسئله خودمون شده باشه.قبول دارم.حالا اگه فیلمنامه هایی نوشته باشیم یا طرحهایی که یک زمانی مسئلمون بوده ولی الآن نیست ولی با خود داستان حال میکنیم. اینجا چی بریم دنبال ساختنش؟ موقع نوشتن مسئله مون بوده. یا یه طرح هایی نوشته باشیم که اولش مسئله مون یه چیز بوده آخر یه چیز دیگه ولی خودمون بدونیم مسئله مون نیست با کنترل خودمون میتونیم اون طرح رو بنویسیم؟ تموم کنیم و بسازیم؟ نه اینکه 180 درجه عوض شده باشیم فقط مسئله مون نباشه.

مسعود فراستی: جواب نمی دهد ولی برو بساز. تمرین کن.

دوست وبلاگی: آیا  تاثیر سینما برناخودآگاه است؟

مسعود فراستی: بله.

دوست وبلاگی: آیا سینما جریان ساز است؟

مسعود فراستی: شاید.

دوست وبلاگی: چرا باوجود ساختن فیلم های انسانی در غرب،غرب سیر قهقرایی را طی می کند؟

مسعود فراستی: چه کسی گفته که سیر قهقرایی را طی می کند؟ کی گفته؟

سید جواد: نمی کند؟

مسعود فراستی: نه خیر.

دوست وبلاگی: آیا وظیه سینما این نیست که ما را آدم تر و جامعه را جامعه تر کند؟

مسعود فراستی: اولی اش چرا. دومی اما به این سادگی نیست.

دوست وبلاگی: هدف از ساختن فیلم های ضدایرانی با کیفیت نازل چیست؟وچرا اگر توطئه ای هست با متن قوی صورت نمی گیرد؟فقدان قصه گویی؟

مسعود فراستی: نه. برای اینکه به حق نیستند. به همین دلیل در نمی آید.

دوست وبلاگی: آیا تعلیق الزامی است؟

مسعود فراستی: در سینمای جدی حتماً. به نظر من تعلیق توضیح درام است. درام به معنی جدی کلمه بدون تعلیق نمی شود.

دوست وبلاگی: فیلم هایی معرفی کنید که طرفدار فاشیست و کمونیست اند؟

مسعود فراستی: برو از کسانی بپرس که فاشیست و کمونیست اند.

دوست وبلاگی: بعد از برگمان کسی هست که به مرگ نزدیک شده باشد؟

مسعود فراستی: به لحاظ تقدم و تأخر تاریخی، نه. و اگر نه استاد این نزدیکی فورد است.

سید جواد: یعنی در پرداختن به مرگ، فورد در رتبه ی اول است؟

مسعود فراستی: حالا اول و دومی مسأله نیست، اما می خواهم بگویم که فورد در لانگ شات هم می تواند مرگ در بیاورد.

دوست وبلاگی: این که در مصاحبه قبل فرمودید هر کارگردان باید به اندازه ی دهنش حرف بزند چه معنی دارد؟ مثلا در "مهر هفتم"، آیا برگمان نباید در مورد مرگ حرف میزد؟

مسعود فراستی: چرا، باید حرف می زد چون بیش از هر کسی در این بحث صاحب نظر است، اما اجرایش بد است. یعنی به جای اینکه ما را از مرده به مرگ برساند، می خواهد ما را از مرگ به مرگ برساند. دکوراتیو است و حس مرگ را به ما نمی دهد.

دوست وبلاگی: اساسا چگونه میتوان جلوی خشونت در فیلمها را گرفت؟ چه فیلمی خشن است؟

مسعود فراستی: اولاً اینکه چرا باید جلویش را گرفت؟ دوماً اینکه یک خشونت تارانتینو ای داریم که وحشی بازی و خون پاشیدن است. یک خشونت داریم که مدل "کشتار با اره برقی در تگزاس" است که ادامه ی همان اولی است و به نظر من سادیزم و بیماری روانی است. یک خشونت هم داریم که آسیب شناسی خشونت است برای طرد خشونت. مثلاً صحنه ی کشتن دختر در "چشمه ی باکره" برگمان خیلی خشن است ولی برگمان با این صحنه هم خودش را به مقدار زیادی از خشونت خلاص می کند و هم ما را. و بعد آسیب شناسی می کند.

سید جواد: "خانه پدری" در این بحث کجاست؟

مسعود فراستی: خانه ی پدری اتفاقاً اصلاً خشونت ندارد، بلکه ذات او یک بیماری ضد ملی خشن است. اینکه یک پدری با همکاری پسرش به دلیل مسائل ناموسی دخترش را می کشد و همه نسبت به این کشتن، منفعل، ساکت و تأیید کننده اند و این قضیه تا دهه ها ادامه دارد و این ملت همه شان این طوری اند. این تعمیم، تعمیم کثیفی است و خودش هم از پس آن بر نمی آید.

سید جواد: این، نقد این نوع عملکرد نیست؟

مسعود فراستی: نه. این ابداً نقد نیست. باید بتواند آدمی از دل اثر برآید که بتواند به جای اشک ریختن، نسبت به این پدیده واکنش درست داشته باشد و فیلمساز بتواند از پس این آدم موضع خودش را مشخص کند. اما هیچ کدام از این کار ها را نمی کند. یک خط خبر ضد انسانی در روزنامه خوانده است و فکر کرده به محض اینکه این خبر را به تصویر بکشد و بیاورد در یک خانه ی خیلی خوب- که به نظر من با هویت است- و طی دهه ها آن را تعمیم دهد، این پدیده آنالیز می شود. این، آنالیز نیست؛ این، توهین است. یعنی من در آن خانه ی پدری چه کاره ام؟ که دهه ها دارد از این قتل می گذرد و همه رویش سرپوش می گذارند. حتی اگر نسبت هم بدهد به جامعه (بعضی ها این کار را می کنند) و بگوید در جامعه ی ما در یک خانه ای چنین وضعیتی وجود دارد، با آوردن آن بر روی پرده داری چه کار می کنی؟ خود به خود عمل را تقبیح نمی کنی و نمی زنی؛ نوع برخوردت مهم است. قتل در این فیلم، آنتی پاتیک نمی شود. اتفاقاً کمی هم سمپاتیک است. آدم های دیگر نسبت به این قتل چه موضعی دارند؟ هیچ کدام علیه آن نیستند. یا منفعل اند، یا بی اعتنا هستند، یا اشک کوچکی می ریزند و رها می کنند و پدر به زندگی اش ادامه می دهد. نه عذاب وجدانی در کار است، نه زمان به نفع این است که آن آدم حیوان بفهمد که چه غلطی کرده است. هیچ کدام از اینها اتفاق نمی افتد. هیچ کس با این کثافت فاصله نمی گیرد. من که دارم این فیلم را می بینم، قبیح بودن این قتل را از سوی فیلمساز دریافت نمی کنم. آنوقت یکی از منتقدان خوب ما می گوید که "خودِ این صحنه ی قتل، تمام اثر است. اگر آن را از اثر برداریم، اثری محافظه کار می شود ولی الان فیلمی شجاعانه است." کجایش شجاعانه است؟ اصلاً وقتی کل فیلم به یک صحنه اش بند باشد و اگر آنرا برداریم، فیلم از دست برود، ابداً با چیزی به اسم فیلم طرف نیستم. حداکثر با یک صحنه طرفیم. اصلاً در همان یک صحنه چه چیزی را دارد نشان می دهد؟ می توانست نوع پرداخت صحنه طوری باشد که ما در لحظه با آن فاصله بگیرم. عرضه ی این کار را هم که ندارد. یعنی واقعاً با چه چیزی طرف هستیم؟ با یک مفهوم زدگی ضد خرافی و ضد سنت غلط (طبق ادعای خودش) طرفیم؟ شوخی است. با گذر زمان چه چیز قرار است اتفاق بیافتد؟ تازه زمانی هم در کار نیست. با یک نشان دادن تاب از لابلای پنجره ها گذر زمان اتفاق نمی افتد. بازی ها هم بد است. آدم ها همه مقوایی اند که تبدیل به آدم هم نمی شوند. آقای مهدی هاشمی با قاشق غذا به شکلی احمقانه پایین می آید و . . . ولش کن. اصلاً معلوم نیست با چه چیزی طرف هستیم. البته راستش را بخواهی معلوم است: با یک فیلم الکنِ پر مدعای بی ربط و به نظر من ضد ملی. فیلمساز با گذر دادن دهه ها بر این آدم ها دارد این مسأله را تعمیم می دهد. اصلاً حرف حسابش چیست؟ اینکه این اتفاق در ایران می افتد؟ خب، ممکن است هر جای دیگری از دنیا هم بیافتد. حرف من این نیست که برو موضوعت را عوض کن. من می گویم همین را هم آنالیز و آسیب شناسی کن. با همین موضوع کار کن ولی اگر بلدی. یا سمپاتی من را به این قتل جلب کن که آنوقت می شوی یک بیمار روانی ضد انسان، یا فاصله ی من را با این پدیده ده برابر کن، که نمی توانی. پس از فیلم چه می ماند؟ دیگر چه دارد غیر از خوش آب و رنگی خانه؟ و اینکه یک سری آدم ریختی در آن که می آیند و می روند و هیچ کدام تبدیل به آدم و تبدیل به شخصیت نمی شوند؟ پس دوستان از چه چیز این فیلم دفاع می کنند؟ از همین یک خط سوژه؟ بله. همین کار را دارند می کنند. و اتفاقاً فیلم با همین یک خط سوژه است که دارد نان می خورد. از اینکه یکی بگوید: "آخ، توقیف شد! ببینید چقدر آزادی رفته است . . ." و دیگری بگوید: "آخ، توقیف نشد . . ." که چی؟ چه تان است؟ مگر یک خط سوژه ی "ماهی و گربه" از این بد تر نیست؟ پس از چه دفاع می کنید؟ از فیلم یا از پلان- سکانس؟ آنجا از پلان- سکانس دفاع می کنید و اینجا از یک خط سوژه. پس فیلم کجاست؟ و کاری که فیلم قرار است با ما بکند کجاست؟ هیچ کدام از اینها در هیچ کدام از این دو فیلم نیست.

سید جواد: شما در کلاسی که بعد از جشنواره پارسال داشتیم، گفتید که این اولین فیلمی است که با توقیف آن موافق هستید چون اگر فرنگی ها این فیلم را ببیند، می گویند: "ما با این وحوش طرف هستیم؟" سیاق این جمله مشخص است که از توقیف فیلم برای خارج از کشور صحبت می کنید و نه توقیف داخلی آن، اما اخیراً این صحبت ها را عجولانه خوانده اند و ناقص و جنجالی به پا کرده اند. پاسخ تان چیست؟

مسعود فراستی: پاسخی ندارم. نظرم هنوز همان است که تو به درستی توضیح اش دادی.

دوست وبلاگی: آیا می توان درجات کیفی ای که در هالیوود است را به سینمای ایران چسباند؟

مسعود فراستی: من نمی فهمم درجات کیفی چیست؟ یک دوره ای فیلم ها را درجه بندی می کردند و الف و ب و ج می دادند. اینکه یک رده بندی داشته باشیم که مثلاً فلان فیلم را بچه ها ببینند و غیره خوب است اما "الف، ب، ج" دادن خیلی مضحک است. نظر چهار تا مسؤول است که مواظب هستند میز شان را از دست ندهند. بر همین مبنی هم کار می کنند. شعورشان بیش از این نمی رسد.

دوست وبلاگی: منظور از سیستماتیک فیلم دیدن چیست؟

مسعود فراستی: یعنی آثار یک آدم را که آدم مهمی است (مثلاً داستایوسکی در ادبیات) را دوباره بخوانیم، ببینیم کجا هایش هنوز زنده است و کجا هایش احیاناً نه. آثار هیچکاک، فورد، برگمان که به نظر من سرشان به تن شان می ارزد را دوباره ببینم. در این دوباره دیدن هم نگاه مان به سینما دقیق تر می شود و هم "خوش آمدن" و "بد آمدن" مان فرموله تر می شود. مثلاً من وقتی دوباره فیلم "سوء ظن" را دیدم، دیدم فیلم خوبی نیست. ولی وقتی دوباره "مرد عوضی"، "سرگیجه" و "روح" را دیدم، دیدم عالی هستند. امروز عالی اند. آیا دیروز هم بوده اند؟ باشد، مخلصیم. اما آیا امروز هم هستند؟ عمرشان تمام نشده؟

دوست وبلاگی: با توجه به اینکه بسیاری از فیلم ها و فیلمسازان در سال های قبل نه فقط مورد تایید شما که حتی در زمره فیلم های محبوب تان بودند آیا این شیوه ی «زدن» فیلم ها (از تعابیر خود تان) باعث نمی شود جوان هایی مثل من که فعلاً 25-26 سال بیشتر ندارم و تجربه چندین و چند ساله شما را ندارم به شکلی دفعی به این وادارد که نسبت به خیلی از این فیلم های ماندگار سینما جبهه بگیرم؟ آن هم در زمانه فعلی که فیلم روز دیدن و هرچه کمتر دیدن و خواندن همه گیر شده است... و اینکه من 25-26 ساله بایستی رفته رفته با شما 25-26 ساله، علایق و تجربیات آن زمان شما کم کم به جلو بروم یا اینکه به یکباره با امروز تان و به طور مثال بگویم: همشهری کین یا ملک الموت یا دزد دچرخه یا... فیلم های بدی هستند بنا به استدلال و نظرات شما که مطالعه و تجربه ای چندین و چند ساله پشتش است.

مسعود فراستی: نه، نباید حرف های من را بزنی اما نظر امروز من این است. اینکه ممکن است این نظر دفع کند، قبول دارم ولی نمی توانم نظرم را ندهم برای اینکه تو دفع نشوی. سیر خودت را طی کن و اگر در این سیر jump cut هم اتفاق افتاد، نترس. یک فیلم را همه می گویند خوب است، یک نفر هم می گوید بد است. خودت فیلم را ببین و نظرات را بخوان. شاید چیزی به ات بدهد. من این نظرات مخالف را ندادم که درباره ی فیلم هایی که تضارب آرا وجود نداشت، تضارب آرا به وجود بیاید. موضع امروزم را گفتم. با دوباره دیدن و دوباره زندگی کردن در امروز. فکر می کنم بعضی از این فیلم ها، فیلم های دروغینی بوده اند که بعضی ها شان در یک دوره و بعضی ها تا دهه ها اشتباه کار کرده اند.

دوست وبلاگی: تعریف شما از «ایماژ» یا «تصویر» چیست؟ و ویژگی های «تصویرِ سینماتوگرافیک» چیست؟آیا خودِ «تصویرِ سینماتوگرافیک» واجدِ گونه ای «روایتِ» مخصوص به خود در ذات خودش هست؟ به طور مثال با نخستین فیلم های تاریخِ سینما شروع می کنم، فیلم های برادرانِ لومیر «قطار واردِ ایستگاه می شود»، «مادر به کودک غذا میدهد» و... . به نوعی حتی در دلِ «تصاویرِ» این فیلم ها نوعی از «روایت-گری» وجود دارد که تنها مختص به سینما ست، کما اینکه «تصویرِ» افتادنِ یک برگ از درخت میتواند «روایتی» ساده و کوچک در دلش داشته باشد و این نوع «روایتِ سینمایی» ادراکِ ما را (چه ادراکِ حسی و چه ادراکِ ذهنی) را تحت تاثیر قراردهد پس سینما تا چه اندازه محتاج به «روایتِ داستانی» یا «روایتِ دراماتیک» است؟ مگر تلاشِ برخی از پیشروترین سینماگرانِ دهه 20 (به ویژه فرانسوی ها: اپستاین، گانس، دولاک) رسیدن به همین «تصویرِ سینماتوگرافیک» و «روایاتِ تصویری» نبود؟ پس تکلیف ما با این گونه از «سینمای ناب» چیست؟

مسعود فراستی: پاسخ این سؤال یکی دو خط نیست؛ یک کتاب است. باشد برای بعد.

دوست وبلاگی: استاد برای «تربیتِ حس» آثارِ مهمی را در زمینه های متفاوت معرفی کردند ولی آیا برای درکِ سینمای مدرن نبایستی حس با آثاری دیگر هم تربیت شوند؟ تا ما بتوانیم ارتباطِ بهتری برای آثاری چالش برانگیزتر و نامتعارف تر برقرار کنیم؟ به طور مثال: خواندنِ رمان های مارگریت دوراس یا روب-گریه؟ یا اشعارِ پُل والری، بودلر یا رمبو... یا در موسیقی تمرین و ممارست برای تربیتِ حس برای گوش دادن به آثارِ شوئنبرگ، وبرن یا آلبان برگ؟

مسعود فراستی: چرا. درست می گویی.

دوست وبلاگی: نظرتون در رابطه با استعداد چیست ؟ و در مورد پرورش استعداد و اینکه متر و معیار اینکه انسان در امری(مشخصا سینما) استعداد دارد چیست؟

مسعود فراستی: خیلی استعداد نمی فهمم. ولی قریحه می فهمم. یکی ممکن است برود کلاس خطاطی یا قصه نویسی، کلی هم قاعده یاد بگیرد و معلم داشته باشد و مشق بنویسد ولی قریحه ی قصه نویسی ندارد. در یک چیزی که دارد تعریف می کند می فهمی که قصه بلد نیست بگوید. خب، این آدم بهتر است ول کند و برود سراغ یک کار دیگر چون اگر چیزی در آدم وجود نداشته باشد، با کلاس رفتن و درس و خواندن و معلم داشتن چیزی در نمی آید. یک درون و یک جوشش درونی باید باشد تا حالا با کوشش جواب بدهد. وقتی جوشش نباشد، در نمی آید. جوشش بدون کوشش هم در نمی آید. یعنی اگر هم باشد زود تمام می شود. حالا این جوشش ممکن است در یک مدیوم نباشد ولی در یک مدیوم دیگر باشد. باید آن را پیدا کرد. اگر هم نباشد، نباید به دنبالش رفت.

دوست وبلاگی: برای سینما آیا ضروری است تحصیلات دانشگاهی داشت؟

مسعود فراستی: بله. البته به جای "ضروری است" بگو "بهتر است".

دوست وبلاگی: به نظر شما، آیا نظریاتی که توسط منتقدان در حوزه نقد ادبی مطرح می شوند، بر روی آثار سینمایی هم قابل اِعمال هستند؟ اگر بله، تا چه اندازه؟ و اگر خیر، چرا؟

مسعود فراستی: نه. برای اینکه آن مدیوم یک مدیوم دیگر است و این مدیوم یک مدیوم دیگر. آن مدیوم سوبژکتیو است، این مدیوم ابژکتیو است. آنجا بعضی چیز ها کارکرد دارد که اینجا ندارد. اما اگر در هر دو از فرم شروع کنیم، به یکدیگر نزدیک می شویم. یعنی آنجا هم از فرم شروع کنیم و ببینیم که مثلاً آقای بالزاک بلد است قصه بگوید یا نه. کجا ها قصه اش در اثر فرم خراب می شود؟ پس فرم وجه اشتراک مان است که باید در موسیقی، در ادببیات، در سینما، در نقاشی و در همه چیز آن را رعایت کنیم. یعنی با فرم حرکت کنیم. این وجه اشتراک وجود دارد، اما اینکه نقد ادبی با نقد موسیقی با نقد سینمایی عیناً یکی باشد، ابداً چنین چیزی نیست.

دوست وبلاگی: آیا فیلم فلسفی و روشنفکری داریم؟ وآیا سرگرم می کند و تاثیر می گذارد؟

مسعود فراستی: من فیلم فلسفی نمی فهمم. فلسفه در فلسفه است و اگر کسی ادعای فیلم فلسفی دارد، ول معطل است. برود سراغ فلسفه. فیلم خوب داریم و فیلم بد. فیلم خوبی داریم که می تواند بخشی از تفکرات احیاناً فلسفی فیلمساز را بیان کند. پس اینجا دیگر تفکر هنری است. یعنی با هنر و با حس طرف هستیم. می تواند ترجمه ی این حس به زبان عقل بشود همان مطلبی که دارد در فلسفه بیان می شود، اما دو برداشت در دو ساحت است. عین یکدیگر هم نیست. مسلماً بسیاری از چیزهایی که در فلسفه هست می تواند در سینما یا در هنر های دیگر هم باشد، اما داریم آنرا هنری بیان می کنیم، پس دیگر عیناً همان حرف نیست. و هنری دریافتش می کنیم، پس عیناً همان دریافت هم نیست. اگر یک حرف وجود داشته باشد که بتوان آنرا عیناً در مدیوم های مختلف بیان کرد، یعنی آن حرف اولاً متعین نیست و ثانیاً مدیوم بردار نیست. چنین حرفی، حرف نیست. حرف، با مدیوم حرف است. فقط با مدیوم حرف است. این حرف با این مدیوم حرف شده است. در مدیوم دیگر نیست. باید حرف ها را با مدیوم شان فهمید. یعنی باید فهمید که این مدیوم گنجایش چه حرف هایی را دارد که فقط مخصوص خودش است. حرف هایی که شما در شعر می زنید، دیگر حرف نیست؛ فرم شعر است. شعر است که دارد به من حس می دهد. جای دیگر این حس را به من نمی دهد، پس آن حرف را هم دیگر نمی زند.

سید جواد: خب، این از فلسفه. روشنفکری چی؟ فیلم های روشنفکری داریم؟

مسعود فراستی: آره، فیلم های آشغال روشنفکری داریم. پر است. هم ایرانی و هم فرنگی. روشنفکری یعنی اینکه مخاطب آن را نفهمد. نبض چنین فیلمی نمی زند. ویژگی روشنفکری در خودنمایی و متفاوت نمایی اش است. در صورتی که کسی که متفاوت است، اتفاقاً عین همه است. تفاوت او در تشابه اش است و در پیش پا افتادگی. باید حرف خیلی بزرگ جنابعالی که خیلی هم ادعا داری، خیلی پیش پا افتاده بنمایاند، نه روشنفکرانه. یعنی باید نبض ات بزند. یعنی باید متفاوت نمایی- که روشنفکرانه است- نکنی چون مرا پس می زند. هر چیز غیر عادی ای باید عادی جلوه کند. باید برای همه قابل فهم باشد. حالا اگر کسی خیلی خودش را تربیت کرده، بتواند بیشتر دریافت کند. نه اینکه من مخصوصاً طوری صحبت کنم که هیچ کس نفهمد. فقط عده ای بفهمند. عده ای که شاخ دارند، عینک دارند، ریش دارند و . . . چه مرگشان است من نمی دانم. من خودم یک زمانی روشنفکر بودم ولی دیگر خداحافظ. هر چه می گذرد دارم زده تر می شوم. دیگر اصلاً روشنفکری را نمی فهمم. من . . . اصلاً . . . چیز روشنفکری . . . در هنر . . . نمی فهمم. بحث روشنفکری می فهمم، اما اثر هنری روشنفکری نمی فهمم. دری وری است. ایرانی و فرنگی اش دری وری است. فقط قیافه گرفتن است و لفاظی. هنر جای لفاظی نیست. هنر جای بیان حس است. حس جدی عمیق و انسانی.

سید جواد: فیلم های برگمان فیلم های روشنفکری نیستند؟

مسعود فراستی: به نظر من نیستند. فیلم های روشنفکری نیستند. فیلم هایی هستند که از یک روشنفکر اصیل درآمده اند، اما کاملاً سینما هستند و حس دارند. اما همین نزدیکش (تارکوفسکی) ابداً چنین نیست. آقای تارکوفسکی خیلی آدم حسابی است و نظراتی دارد که به نظر من خیلی درست اند، اما وقتی وارد مدیوم سینما می شود، کار چندانی نمی تواند بکند. برای اینکه به نظرم اساساً مدیوم اش سینما نیست. بنابراین مجبور می شود که کد بدهد و روشنفکر بازی در بیاورد. برگمان مجبور نمی شود. آن جایی هم که این کار را کرده است، خراب است؛ مثل "مهر هفتم". ولی عمده ی فیلمهایش این طور نیستند؛ مسأله و درگیری شخصی اش هستند. می شود یک موضوع، بزرگ و ظاهراً روشنفکرانه باشد: "مرگ"، "خدا". برگمان اساساً با این دو موضوع طرف است، اما با این موضوعات به عنوان موضوعاتی فلسفی، روشنفکری، و رو کم کنی طرف نشده است. با آنها در زندگی طرف شده است؛ لحظه به لحظه. این خیلی فرق می کند.

دوست وبلاگی: آیا فیلم های اکشن یا بلاک باستر رو دنبال می کنید؟وآیا دیدنشون فایده ای هم داره؟واصولا ساخته شدنشون آیا فقط برای فروشه؟"

مسعود فراستی: بله. اکثرشان برای فروش است و بعضی ها شان خیلی خوب اند.

سید جواد: دنبال می کنید؟

مسعود فراستی: سعی نمی کنم "دنبال" کنم ولی فیلم اکشن خوب ببینم، تماشا می کنم و لذت می برم مثل homefront.

سید جواد: دیدن شان فایده ای دارد؟

مسعود فراستی: من که حال می کنم.

دوست وبلاگی: بهترین فیلم های سورئال و فانتزی از نظر شما کدام اند؟

مسعود فراستی: سورئال بلد نیستم. فیلم سورئال بلد نیستم. فیلمی که سر تا پا سورئال باشد، دری وری است. ولی کسانی هستند که سورئال را می فهمند و وارد اثر می کنند؛ مثل برگمان. فیلم های تیم برتون هم فانتزی هستند. بعضی ها شان هم خوب اند و می توانند دنیای سورئال- فانتزی خود را گاهی به ما نزدیک کنند.

دوست وبلاگی: در فیلم هایی که پلات مرکزی ندارند مثل "Hatari" یا "Amarcord" قصه ی مشخصی نیز روایت نمی شود آیا این عیب نیست؟

مسعود فراستی: کی گفته هاتاری پلات مرکزی ندارد؟ دارد. یک تیم دارند می روند برای شکار. این، پلات مرکزی اش است. آمارکورد هم پلات مرکزی دارد. کاملاً پلات مرکزی دارد. هم راوی دارد، هم روایت دارد و هم خانواده را توضیح می دهد.

سید جواد: این جواب یعنی نمی شود پلات مرکزی نداشت؟ یا اگر نداشته باشد، عیب است؟

مسعود فراستی: نداشته باشد عیب است چون گیج می کند و نمی تواند اجزاء را کنار هم جمع کند. اگر بتواند جمع کند، پلات مرکزی پیدا می کند. اگر جمع نکند، متفرق باقی می ماند.

دوست وبلاگی: تفاوت فیلم کلاسیک با فیلم مدرن و پست مدرن چیست؟

مسعود فراستی: ولمون کن رئیس . . . می گویند که فیلم کلاسیک فیلمی است که سر و ته دارد و قصه اش خطی است و فیلم پست مدرن فیلمی است که سر و ته ندارد و قصه اش هم غیر خطی است و دری وری است. این آخریش را من هم موافقم: دری وری است. باز می گویند که فیلم پست مدرن تکه تکه می گوید و مدام ارجاع می دهد به آثار دیگر و از این دری وری ها. نتیجتاً وجود مستقل و قائم به ذات ندارد.

سید جواد: درباره ی مدرن چه می گویند؟

مسعود فراستی: مدرن را می شود فهمید. می گویند مدرن عدم قطعیت دارد و کلاسیک دارای قطعیت است. ولی من کلاسیکی نشان می دهم که قطعیت ندارد و مدرنی نشان می دهم که قطعیت دارد.

سید جواد: "راشومون" چیست؟

مسعود فراستی: "راشومون" مدرن است و مدرن بدی هم هست.

دوست وبلاگی: آیا فیلم پست مدرن خوبی سراغ دارید؟

مسعود فراستی: فیلم شاخص به درد بخور نه. ولی لینچ ها اساساً پست مدرن اند و به نظر من اساساً دری وری.

دوست وبلاگی: نظر شما نسبت به دو فیلم مثلا پست مدرن "Brazil" و "Mulholland drive" چیست؟

مسعود فراستی: هر دو فیلم های خیلی بدی اند.

دوست وبلاگی: دلیل افت سینما و هنر امروز نسبت به دوران کلاسیک را چه میدانید؟ راه حل شما برای این مشکل چیست؟

مسعود فراستی: هیچی. راه حل ندارم. راه حل این است که از کلاسیک ها لذت ببریم. مدرن ها را هم ببینیم و خوب هایش را پیدا کنیم.

سید جواد: دلیل افت امروز نسبت به زمان کلاسیک؟

مسعود فراستی: کلاسیک ها جدی تر بودند و دنیای جدی تری داشتند. مثل این است که بگوییم چرا امروز شاعری مثل حافظ نداریم. خوب حافظ محصول آن دوران است و این دوران نسبت به آن زمان تقلیل گرا تر است.

دوست وبلاگی:درمورد فیلم های ژانرجنگ اونطور که من در کتابتون دیدم فقط یک تاریخ نگاری از این ژانر بود.چرا به کار تحلیلی روی نیاوردید؟ . . .

مسعود فراستی: ببخشید! ان شاء الله کتاب بعدی. این کتاب ترجمه است.

دوست وبلاگی: . . . البته کتاب جدیدتون که در مورد جنگ خودمان است را ندیده ام . . .

مسعود فراستی: من هم ندیده ام!

دوست وبلاگی: . . . به طور مختصر نظرتون در مورد بهترین های این ژانر و قلابی های اسم درکرده ی آن بفرمایید.

مسعود فراستی: "دیده بان"، "مهاجر" و "سفر به چزابه" فیلم های خیلی خوبی اند.

سید جواد: قلابی های اسم در کرده؟

مسعود فراستی: "ملکه"، "دوئل" و "به نام پدر". بین خارجی ها هم "راه های افتخار" فیلم خوبی است و "نجات سرباز رایان" فیلم بدی است.

دوست وبلاگی:کمدی جنگی چطور؟ من فیلم "جنگ بزرگ" رو دیدم به نظرم فیلم کمدی خوبیه.

مسعود فراستی: درست است. Mash رابرت آلتمن از آن بهتر است.

دوست وبلاگی:به طور اختصاصی از این ژانر،بنده نظرم رو میگم در مورد چند فیلم و شما نظرتان را بفرمایید.

بهترین سال های زندگی ما: فیلم خوبیه در مورد مصائب جنگ وبعد جنگ.ولی چرا شاهکار نیست به نظر من؟شخصیت ها عالین.تا یه جاهایی عالی پیش میره.وسطاش ریتم از بین میره.یعنی اون ریتمی که اقتضای فیلمه؛کند وملال آور وعذاب آور نیست.به جاش خسته کردنیه که تماشاگرو پرت میکنه بیرون از فیلم.شایدم حس منه؛که اشتباه کرده.

مسعود فراستی: فیلم خوبی است.

اینک آخرالزمان: فیلم خیلی بدیه به نظرم.نمیدونی توی فیلم نگاهت با کیه.من که به براندو نرسیدم.نرفتم تا آخر.
نجات سرباز رایان:فیلم متوسطیه و مطمئنا بد نیست.چیزی که خیلی بده شخصیت پردازی بی رمقشه.یعنی چه؟یعنی هنکس که باید آدممون بشه و معلممون نمیشه.یعنی اون شان احترامی که دیمون براش قائله، باید برا ما هم اتفاق بیفته که به نظرم نمیفته اصلا.نه حتی یه ذره.(برا آدم آمریکایش نمیدونم.شاید یه کم)به جاش به نظرم یه پروپاگاندای آمریکایی خوب می بینیم که ابدا بد نیست.

مسعود فراستی: فیلم خوبی نیست.

جوخه: به نظرم بازم مشکل سرباز رایان رو داره،یعنی ریختن کلی آدم بی اصل ونصب به معنای شخصیت. شخصیت اصلی فیلم که هیچی. هیچی نیست جز ناظر. حتی ویلیام دفو هم خوب نیست.بدمن خودیه که دفو رو میکشه به نظرم خوبه.ولی دوستیه قلابی که نه. ولی استون ناتوانه توی گفتن. به نظر می رسه این رو تجربه کرده و لی در بیان عاجز.

مسعود فراستی: فیلم خوبی نیست.

در جبهه غرب خبری نیست: شخصیت اصلی پرداخت نداره.اگه بگیم شخصیت اصلی داره.خود من تا یه جاهای فیلم شخصیت نمیدیدم.یه سری دانش آموز به شدت عام.ولی شخصیت کات خوبه.مرگشم خیلی خوب بهم منتقل شد.ولی کل فیلم به نطرم مشکل مفهوم زدگی ضد جنگ رو داره.

مسعود فراستی: فیلم خوبی است.

دوست وبلاگی:در مورد فیلم "ریو براوو" دوست داشتم بدونم اون نیم نمره که استاد از فیلم کم کرده اند به چه خاطر بوده؟(نمره فیلم 3.5 است)

مسعود فراستی: نمی دانم. شاید هم 4 باشد.

دوست وبلاگی:در مورد نمره 2 به فیلم "جیب بر" گفتید اشتباه شده اما خود تان در سینما کلاسیک صراحتا گفتید "جیب بر" فیلم بدی نیست و در مصاحبه صراحتا گفتید فیلم بدی است؟!

مسعود فراستی: در سینما کلاسیک وقتی در آن Context می گویم که فیلم بدی نیست یعنی برای دیدن فیلم بدی نیست. اصطلاحاً می گویم، نه تخصصی. آنجا بحث امتیاز دهی نیست. اما موقع امتیاز دهی می گویم فیلم بدی است و نمره اش صفر است.

دوست وبلاگی: چرا به فیلمی مثل amelie صفر دادید؟ اگر نقد املی پولن امیر پوریا را بخوانید (که به نظر من بهترین نقد امیر پوریا هست) احتمالا نظرتان تغییر خواهد کرد؟ آیا آن نقد به فیلم نمی خورد یا تعریف الکی از فیلم هست یا شما اشتباه کرده اید؟

مسعود فراستی: (با خنده) من که اشتباه نمی کنم. آن نقد را هم نخوانده ام. تمایل هم ندارم بخوانم. فیلم بدی است.

سید جواد: چرا صفر داده اید؟

مسعود فراستی: چون خیلی فیلم بدی است.

دوست وبلاگی: برای من جای حیرته که چطور جناب فراستی به سریال ها همچین نمره هایی دادن،مثل دکستر،یعنی ایشون همه اپیزود های این سریال رو دیدن؟؟مگه روزاشون چند ساعته؟آخه استاد درباره همه فیلم ها و سریال ها و ویدئوها و کوتاها و ... نظر میدن،از شاهگوش بگیر تا شوخی کردم و قلب یخی تا دکستر و دوستان و فرینج و الخ.

مسعود فراستی: بعضی وقت ها 5 دقیقه هم کافی است.

دوست وبلاگی: چرا بریکینگ بد و محله چینی ها، دکستر، ترو دیکتتیو، و فرندز فیلم های بدی هستند؟

مسعود فراستی: هیچی. خوب اند. بریم سؤال بعدی.

دوست وبلاگی: دلیل مخالفت تان با سریال مختارنامه چیست؟

مسعود فراستی: من اصلاً این اثر را نمی فهمم. این چیست؟ یک نیمه ایرانیِ نیمه رمبو؟ هر چقدر دیدم قانع نشدم که این دارد مختار می سازد. گذشته از این، خیلی اشکالات فنی دارد؛ مثلاً آقایان دارند در لانگ شات دیالوگ می گویند و . . . من اصلاً نمی فهمم.

دوست وبلاگی: آیا فهرست شیندلر صهیونیستی است؟

مسعود فراستی: اول یهودی است و در آخر صهیونیستی می شود. یهودی ای است که دارد تبلیغ صهیونیست می کند. دارد یک سرمایه دار یهودی- صهیونیست را توجیه می کند. فیلمبرداری بسیار درخشان اش را که کنار بگذاریم، قادر نیست به ما بگوید که اولاً این سرمایه دار کیست. و دوماً آیا اینکه فاشیست ها یهودی ها را کشته اند معنی اش این است که اسرائیل به حق است؟ فیلم در نمای آخر در واقع دارد می گوید که به حق است. بنابراین دارد از پس رنگ و لعاب سیاه و سفید و عالی دوربین و از پس یک شخصیت به اصطلاح سمپاتیک- که به نظر من سمپاتیک نیست- تبلیغ صهیونیست می کند. در نمای آخر به ظاهر دارد از یهودی های مظلوم قتل عام شده توسط نازی ها دفاع می کند ولی آنها را قهرمان می کند و نه تنها آنها را، بلکه آن آدمی هم که آنجاست را دارد قهرمان می کند.

دوست وبلاگی: آیا این جمله درست است که می گویند : " فیلم خوب ، فیلمیست که اگر صدایش را قطع کنید و فقط تصویر ببینید ، باز هم فیلم خوبی باشد و بیننده را جذب فرمش کند"؟ اگر این جمله را تایید می کنند ، آیا "مرد آرام - جان فورد" با این نگرش ، باز هم فیلم خوبیست؟؟

مسعود فراستی: پاسخ قسمت دوم حتماً "بله" است. اما جمله ی اول را خیلی نمی پسندم چون صدا بخشی از فرم است.

دوست وبلاگی: آیا در میان فیلم های 2014 فیلمی را تا به اینجا "خوب" می دانید؟

مسعود فراستی: خیر. البته هنوز همه ی فیلم ها را ندیده ام.

دوست وبلاگی: آیا کتاب در آوردن درباره ی چاپلین با چاپلینی نبودن شما در تضاد نیست؟

مسعود فراستی: چرا، هست. ولی آن کتاب در واقع یک جزوه ی تحلیلی بود که قرار بود با اضافه شدن نظرات انتقادی به کتاب تبدیل شود که نشد. بنابراین آن کتاب اصلاً شبیه کتاب هایی که درباره ی هیچکاک و برگمان در آورده ام نیست.

سید جواد: یعنی کتابی در دفاع از چاپلین نیست.

مسعود فراستی: نه. این موضوع خصوصاً با مقدمه ای که بر آن نوشته ام مشخص است.

دوست وبلاگی: می خواهم توضیح تان را درباره چاپلین و چاپلینی نبودن تان که در گفتگوی قبلی هم به آن اشاره شد و نیز فیلم های متاخرش یعنی لایم لایت، مسیو وردو، پادشاهی در نیویورک و کنتسی از هنگ کنگ بدانم.

مسعود فراستی: چاپلین بعضی از فیلم کوتاهش و فیلم بلند "روشنایی های شهر" اش فیلم های بدی نیستند. "عصر جدید" و "دیکتاتور بزرگ" را هم می شود دید و جزء فیلم های بد او نیستند با اینکه بسیار شعاری اند و شوخی ها هم از شعاری بودن شان کم نمی کنند. اما بعضی فیلم های دیگرش به خصوص "جویندگان طلا" فیلم بدی است. "لایم لایت" و "موسیو وردو" فیلم های رمانتیکی هستند که می شود دید. "کنتسی از هنگ کنگ" و "پادشاهی در نیویورک" دیگر فیلم های خوبی نیستند. در مجموع به نظرم چاپلین کمدین خیلی توانمندی نیست. برعکس باستر کیتون که خیلی کمدین توانمندی است.

دوست وبلاگی: آیا "روح" هیجان آور ترین فیلم تاریخ است یا خیر؟

مسعود فراستی: یا خیر.

دوست وبلاگی: نظر کوتاه تان درباره ی:

"آخرین تانگو در پاریس"

مسعود فراستی: فیلم بدی است.

سریال "خانه پوشالی"

مسعود فراستی: نمی دانم.

" فصل کرگدن"

مسعود فراستی: فاجعه و ماقبل بد.

"ساکن طبقه ی وسط"

مسعود فراستی: بگذریم. شوخی است.

"نشویل" رابرت آلتمن

مسعود فراستی: متوسط.

"ماه تلخ"

مسعود فراستی: صفر.

"میل مبهم هوس"

مسعود فراستی: باید دوباره ببینم. اخیراً ندیدمش.

سید جواد: و حالا دو فیلم کوتاه اسکاری:

a close shave

مسعود فراستی: ندیده ام.

the wrong trousers

مسعود فراستی: ندیده ام.

دوست وبلاگی: نظر مفصل تان درباره فیلم صلوه ظهر و lunchbox.

مسعود فراستی: "صلاه ظهر" فیلم خوبی نیست، و lunchbox فیلم متوسطی است.

دوست وبلاگی: بحث بعدی سر فیلم سرگیجه ی هیچکاکه که به عقیده شما بهترین فیلم تاریخ سینماست.اولا شما عقیده دارید فرم اثر باید محتوای انسانی تولید کنه و اگر نکنه ابتره.خب به نظر شما نگاه هیچکاک و به طبع فیلم اون نسبت به زن در سرگیجه نگاه انسانی محسوب میشه؟ ترسیم یه کاراکتر اغوا گر از مادلین که سعی در فریب اسکاتی با ادا و اطوار ها و کرشمه هاش داره.نگاه ابزاری و زشت و پر از قضاوت فیلم به مادلین رو می رسونه که یک نگاه بسیار بسیار زشت و بد نسبت به یک زنه.کما اینکه شما عقیده دارید قند پرت کردن در فیلم یک حبه قند میر کریمی هم نگاه خیلی غیر محترمانه نسبت به یک زن مسن محسوب میشه.در اون فیلم پرتاب یک حبه قند شد نگاه غیر محترمانه و در فیلم سرگیجه شد شاهکار؟ و اینکه چرا در فیلم هیچکاک استفاده ابزاری و بی رحمانه و بی عاطفه ی اسکاتی نسبت به جولی که سعی داره اون رو تبدیل به مادلین کنه نقد نمیشه و زشت جلوه داده نمیشه؟ به شخصه از چندین نفر با سلیقه ها ی گوناگون پرسیدم که آیا بعد از دیدن سرگیجه احساس کردی که اسکاتی مرتکب یک عمل غیر انسانی شده و بدون استثنا همه گفتند خیر.و در مواردی عقیده داشتند نگاه ابزاری هیچکاک سمپاتیک جلوه داده شده.و شاید یک تبلیغ هم محسوب بشه.

مسعود فراستی: دری وری است. به کل حرف رئیس دری وری است. بهتر است "سرگیجه" نبیند. بهتر است حداکثر "یه حبه قند" ببیند. اصلاً حرفی برای گفتن ندارم.

دوست وبلاگی: نکته بعدی اینکه چرا در فیلم هیچکاک ما چیزی به اسم عشق نمی بینیم؟ اغواگری های مادلین در ابتدای فیلم که همراه با عشوه های خیلی ظریف و کار شده است به خوبی مخاطب رو تحریک میکنه و از این جهت مخاطب تحریک شدن اسکاتی رو هم منطقی می دونه و به اسکاتی حق میده.خب از این حیث فیلم هیچکاک با یه اروتیک خیلی ظریف تجربه ی اسکاتی از اون فضا رو به خوبی تبدیل به تجربه بیننده میکنه اما چرا این حس شهوت ابتدایی تبدیل به عشق نمیشه؟چرا منه مخاطب عشق بین اسکاتی و مادلین رو در نیومده و مسخره می دونم؟ من پلان و سکانس و دیالوگ و واکنشی و المانی در فیلم ندیدم که شهوت رو تبدیل به عشق کرده باشه.به همین دلیل تلاش های اسکاتی برای تبدیل جولی به مادلین رو مسخره و بی منطق می دونم.چون تنها عشق می تونه باعث بشه که (( عاشق در هر زنی که می بینه معشوق رو جست و جو کنه)).نه صرفا شهوتی که از اغواگری اومده باشه.چرا که شهوت رو میشه با هر زن دیگری هم ارضا کرد و نیاز به تغییر جولی به مادلین نیست ولی عاشق با هر زنی به ارامش نمی رسه.حتی اگر اون زن چهره ای مشابه معشوقش داشته باشه.خب به نظرم اینجا جای بحث و استدلال داره که شما بگید عشق بین اسکاتی و مادلین چه طور در فیلم شکل می گیره چرا که من به شخصه عشقی نمی بینم.همونطور که در خیلی از فیلم های امروزی هم عشق نمی بینم.اما به طور کلی عشق بعضی از فیلم های امروزی به طور کلی ناقصه اما عشق سرگیجه یه روندی رو از شهوت و جذبه به عشق باید طی کنه که این روند کاملا طی نمیشه و در نیمه ی راه می مونه.و اگر مقصود صرفا تبدیل تجربه ی شهوت اسکاتی به تجربه ی مخاطب باشه که باید بگم با همون جولی هم میشه شهوت رو ارضا کرد.هرچند شاید ظاهر و ارایش مادلین تا حدودی زیباتر از ارایش و ظاهر جولی باشه.اما این زیبایی هم باز به نوبه خودش سلیقه محسوب میشه و دلیلی نداره که حتما برای هر مخاطبی حس زیباتر بودن مادلین رو تولید که اصرار تبدیل جولی به مادلین کمی براش منطقی تر و جا افتاده تر بشه.و اگر همچین چیزی در فیلم صادق باشه یه ریسک و اشتباه محضه.کما اینکه به طور کلی باید این رابطه به عشق برسه و به هیچ عنوان نمیشه در شهوت ماندنش رو در فیلم قابل قبول دونست.

مسعود فراستی: نگاه تو یک نگاه اخلاقی عقب افتاده است که با این نگاه اصلاً نمی شود فیلم و خصوصاً "سرگیجه" را دید. اگر دوستمان با یک لحظه قهوه دادن اسکاتی به مادلین شهوت فهمیده، مشکل خودش است؛ مشکل ما نیست. این یک نکته. نکته ی بعدی اینکه از یک عشقِ اسکاتی به مادلین داریم حرف می زنیم، نه از "عشق" که این را هم دوست عزیزمان نمی فهمد یا فکر می کند که چهار تا پای عشق در آسمان است. عشقی که این دوست مان می فهمد چهار تا پا دارد و آسمانش هم نمی دانم چه رنگی است! با این نگاه بهتر است که فیلم های جدی نبینیم. همان در حد "یه حبه قند" و اینها خوب است برایمان که ببینیم چه خوب است و چه بد.

اصلاً بحث اصلی فیلم، عشق نیست. بحث اصلی فیلم یک موجود اثیری است که از ابتدا به دنبال مرگ است و اسکاتی به دنبال اوست. و همین دست نیافتنی بودن و اثیری بودن این موجود است که اسکاتی را به دنبال خود می کشاند. اگر یک لحظه تماس دو دست در خانه ی اسکاتی برای این دوست مان شهوت است، بهتر است که ابداً سینما نگاه نکند. چون آنوقت همه اش شهوت می آید جلوی چشمشش و آن مشکلش دائماً بیرون می زند.

دوست وبلاگی: مسئله بعدی اینه که شکل گیری ماجرا و وارد شدن اسکاتی به داستان و انتخاب یک زن کاملا مشابه برای کشیدن نقشه ی قتل همسر در این فیلم کاملا بی منطقه. یعنی منه مخاطب با خودم میگم چرا باید یک فرد برای به قتل رسوندن همسرش حالا به هر قصد و هدفی بیاد و به دنبال یک فرد کاملا مشابه بگرده و بعد به هر قصدی یک نفر رو استخدام کنه که فعالیت های همسر قلابیش رو زیر نظر بگیره.این رو هم توضیح مختصری بدین تا ما بیشتر متوجه بشیم.

مسعود فراستی: بیشتر؟! آخه اصلاً هیچ چیزش را متوجه نشده ای که حالا بخواهی "بیشتر" متوجه بشی. نمی دانم چه باید به تو بگویم. با این منطق فیلم دیدن، اصلاً نگاه کردن به فیلم و هنر نیست. دستگاه به ظاهر منطقی بدن تو مانع از درک هنر است. به جای اینکه پدیده را ببینی و دریافت کنی و از دل به سر حرکت کنی، داری وارونه می روی. با این طرز دیدن، در واقع ماقبل دیدن هستی. "سرگیجه" را باید 10 سال بعد دوباره ببینی.

دوست وبلاگی: نکته بعد هم در رابطه با سکانس اخر سرگیجه است.دلیلی منطقی برا اینکه جولی خودش رو به پایین پرتاب میکنه.من در هیچ جا و از زبان هیچکس یک دلیل منطقی نشنیدم.وقتی جولی خودش رو پرتاب میکنه این قضیه برای منه مخاطب اصلا جا نیفتده که چه عاملی باعث میشه که جولی دست به خودکشی بزنه.در جایی خوندم که گفتند فکر کرده اون راهبه که ناقوص میزنه فرشته ی مرگه که خب مسخره تر از این وجود نداره.از کجای فیلم به این نتیجه رسیدند؟ دلیل بعدیش هم این بوده که جولی تحت تاثیر اتفاقات بدی که براش افتاده و عذاب وجدانی که از دست داشتن در مرگ مادلین داره خودش رو پرت کرده.که باید بگم اتفاقا این دلیل یه نقص اساسی به اثر وارد میکنه.اون هم اینه که در کجای فیلم مخاطب احساس میکنه جولی عذاب وجدان داره؟اتفاقا یکی از مسائل غیر انسانی و شاید ضد زن موجود در فیلم همین عذاب وجدان نداشتن جولیه.در این اثر تمام نگاه ها ضد زنه و بر علیه زنه.از نگاه ابزاری که هیچکاک اسیب شناسیش میکنه تا حدودی اما به هیچ عنوان نقدش نمی کنه.تا نگاه های ضد زن دیگه که مطرح هم کردم.

مسعود فراستی: نکته ی مهم این است که لغت ها را این دوست مان متوجه نمی شود. مثلاً لغت "ضد زن" را از آدمی به اسم فراستی یا دیگران شنیده است ولی متوجه نمی شود. ابداً نه خودکشی در کار است و نه پرت می شود؛ او را هل می دهد. چه چیزی او را هل می دهد؟ ترسش از آن راهبه. البته اگر به واژه ی "هل دادن" دوباره این دوست مان گیر ندهد خوب است. قضیه خیلی ساده است: از آن راهبه می ترسد، طبیعتاً مثل هر کسی که می ترسد تکان می خورد، عقب می رود و لیز می خورد.

اگر این طور که توضیح دادی فیلم را دیده ای، لطف کن فیلم نبین. حداقل "سرگیجه" نبین چون هم به خودت ظلم می کنی و هم بیشتر به اثر. تو دائماً داری به دنبال منطق می گردی. منطق هیچکاک داخل خودش است. این را باید بفهمی. منطق هیچکاک منطق این دوست مان که ضد زن و ضد مرد و ضد پله و ضد راهبه است، نیست. دیگر نقطه بگذاریم و ادامه ندهیم بحث این دوست مان را بهتر است. صحبت های او همه شوخی است.

دوست وبلاگی: مسئله بعدی در رابطه با کلیت یه دسته از آثار هیچکاکه . . .

مسعود فراستی: ولش کن. بریم سؤال بعدی.

دوست وبلاگی: پس لااقل بگذارید درخواستی از شما بکنم که اگر ممکنه نقدی بر اثار اغراق شده ی سینما از جمله هشت و نیم، اودیسه،راننده تاکسی و افتضاحات ملال اور و تحسین شده ای (!) از این دست داشته باشید تا حداقل من و امثال من که یه بخش مهمی از مواضعمون( حداقل در عقاید و مواضع کلی با شما هم عقیده هستم اما در مصداق ها و مثال ها به غیر از یه تعداد از اثاری که شما می پسندین و اثار چند دهه اخیر که شما ان ها را می کوبید،با شما هم نظرم ) با شما هم سو و هم جهته بتونیم بیش از پیش از تظاهر فاصله بگیریم.

مسعود فراستی: باشه. ان شاء الله بعداً. اصراری هم نیست که بیش از پیش هم نظر بشویم. مهم این است که متر پیدا کنی که درباره ی "سرگیجه" به نظرم نداری. امیدوارم جا های دیگر داشته باشی.

دوست وبلاگی: نظرتان درباره ی کارگردانان زیر بفرمایید:

لینچ (البته می دونم که اصلاً سورئال دوست ندارید و به Mulholand drive هم صفر داده اید و قطعاً به اتوبان گمشده هم صفر خواهید داد. ولی سریال Twin Peaks، مرد فیل نما، داستان استریت شاید حرفی برای گفتن داشته باشند.
سوال اینکه نظرتان درباره ی فیلم مخمل ابی لینچ چیه به نظر شما مخمل ابی از جاده مالهالند جلوتر نیست؟ بخصوص اینکه مخمل ابی داستان سر راستری داره و لینچ در این فیلم از نماد و نشانه کمتر استفاده کرده)

مسعود فراستی: بهتر است ولی فیلم خوبی نیست. و اصلاً لینچ فیلمساز خوبی نیست و به نظرم خودش زود فهمید که فیلمساز خوبی نیست و فیلمسازی را کنار گذاشت و رفت سراغ موسیقی. انتلکتوئل های نماد پرست خیلی طرفدارش هستند ولی من مطلقاً طرفدارش نیستم.

سید جواد: در موسیقی چطور است؟

مسعود فراستی: دقیق گوش نداده ام. قطعاً در آنجا ساده تر عمل می کند ولی باز هم مالی نیست.

آنجلوپولوس

مسعود فراستی: نیستم.

رینر ورنر فاسبیندر

مسعود فراستی: نیستم. مطلقاً.

ویسکونتی

مسعود فراستی: چاکرم.

وودی آلن

مسعود فراستی: اصلاً نیستم. با اینکه یک کمدی متوسط ("پول را بردار و فرار کن") دارد. آنجایی که فکر می کند حرف جدی دارد یا طنز جدی، به نظرم خیلی سطحی است. فیلم های آخرش هم فاجعه اند. یکی از یکی بد تر. در ایران خیلی مد است ولی به نظرم دیگر از این راحت الحلقوم تر، سطحی تر، تقلیدی تر و خود ارضایی کننده تر، فیلمساز دیگری نیست.

رومن پولانسکی

مسعود فراستی: "مستأجر" اش بد نیست. "دوشیزه و مرگ" اش خوب است. فیلم های آخرش همه بد اند. "ونوس" و "کشتار" و اینها همه بد هستند. فیلم های اولیه مثل "چاقو در آب" قابل تحمل تر اند.

پازولینی

مسعود فراستی: پازولینی متفکرِ نظریه پردازِ فیلمسازی است که راستش خیلی دوستش ندارم. "پرندگان کوچک، پرندگان بزرگ" به نظرم راحت ترین فیلم پازولینی است. "میدآ" و اینها فیلم هایی بودند که یک زمانی می شد با آنها رفت ولی الان خیلی کهنه شده اند. فیلم های آخرش همچنان فیلم های شلوغ، پلوغِ بدی هستند به خصوص "داستان های کانتربری". فیلم های اولیه اش به نظرم قابل تحمل تر و جدی تر است.

کلود شابرول

مسعود فراستی: به عنوان فیلمساز در کل متوسط است. به غیر از "از شکلات شما متشکرم" که فیلم متوسطی است، هرچه که اخیراً از او دیده ام فیلم های بدی بوده اند.

بونوئل

مسعود فراستی: نیستم. دیگر نیستم.

دوست وبلاگی: نظرتان درباره ی بازیهای آقای پرویز پرستویی و جنس بازیگری او چیست؟

مسعود فراستی: الان دیگر یک شوخی است. دیگر هیچ حس جدی ای ندارد. الان دیگر حسش کولاژی است.

دوست وبلاگی: نظرتان درباره ی آلن دلون چیست؟

مسعود فراستی: آلن دلون در فیلم های ملویل خیلی خوب است. در فیلم های دیگر ضعیف یا حداکثر متوسط است.

دوست وبلاگی: ما که دراینترنت سرچ میکنیم بعداز براندو. ال پاچینو ودنیرو را بهترین میدانند.میخواستم ببینم سلیقه ای گفتید یا واقعا خوشتان نمی آید. دلیلش اگر ممکن بود.

من جایی از کسی شنیدم که شما بین 3 بازیگر مطرح جهان یعنی دنیرو و پاچینو و براندو....براندو رو یه عنوان بترین بازیگر انتخاب کردید....این چیزی که همیشه برای من مسئله است....در فیلم پدر خوانده همه به بازی مثال زدنی براندو اشاره دارن....حالا آنکه از بازی بسیار حرفه ای دنیرو غافل هستند....به این جهت عرض می کنم...زمانی که یک بازیگر تصمیم میگیره نقشی رو در بیاره...یا حرکات و رفتارهایی رو به اون اضافه کنه...چنانچه تحت الگوی قهرمان دیگری نباشه....تخیلش آزادانه فعالیت میکنه....و می تونه فراخور نقش و منطبق با نقش یک شخصیتی رو ارائه بده....در پدر خوانده 2....دنیرو کاری فراتر از یک بازیگر باید انجام بده....حال آنکه همانطور که باید به اصل خود یعنی بازی براندو وفادار باشه،باید یک شخصیت جدید جوان رو هم طراحی کنه....این یعنی اوج هنرمندی یک بازیگر: وفادار به اصل،و ایجاد شخصیتی جدید بر مبنای شخصیت قبلی.....باز اگر در طی دورانهای مختلف به کارنامه ی دنیرو نگاه کنیم میبینیم که هر نقشی رو در کارنامه ی خود داره و از پذیرش نقشهای متفاوت امتناع نکرده....و حتی این رو هم می تونیم به درستی به دنیرو نسبت بدیم که گاهی فراتر از ما به ازای شخصیت،در نقشها ظاهر میشه و ویژگی هایی رو به نقشها می بخشه که ممکن خود شخصیت چنین ویزگی هایی رو دارا نباشه،از طرفی دیگر ورود موفق به تمام ژانر ها کاری نیست که از عهده ی هر بازیگری بر بیاد...من چیزی که میگم بر گرفته از تعصب خاصی نیست...صرفا برام سواله:چطور ممکنه بازیگری هم در کمدی،هم در دیگر ژانرها بسیار موفق ظاهر بشه و باز هم آنطور که شایسته است از او نام برده نشه.

مسعود فراستی: نام برده می شود. من نام نمی برم. من دنیرو و آل پاچینو را دوست ندارم. به نظرم خیلی اسیر خودشان هستند. از میمیک هایشان گرفته تا over act هاشان. ممکن است اینجا و آنجا هم بازی های خوبی از آنها ببینم ولی در کل به عنوان یک بازیگر دوستشان ندارم. قطعاً براندو از هر دوی آنها سر است. البته بازیگر محبوب من نیست. من سه بازیگر محبوبم را قبلاً معرفی کرده ام. توضیحاتی هم که داده بودی کافی نیست برای اینکه من بگویم این شخص بازیگر است. اینهایی که گفتی، همه مقدمه ی بازیگری هستند.

دوست وبلاگی: نظرتان درباره ی سیلوستر استالون به عنوان کارگردان، بازیگر، و فیلمنامه نویس چیست؟

مسعود فراستی: به عنوان فیلمنامه نویس اخیراً یک فیلم قابل تحمل از او دیدم: Homefront. خوب بود. به عنوان بازیگر بیشتر عضله است تا بازیگر. به عنوان کارگردان هم به شوخی نزدیک تر است.

دوست وبلاگی: نظرتان درباره ی اشخاص و آثار زیر:

لئو تولستوی

مسعود فراستی: مخلصیم.

ریموند کارور

مسعود فراستی: بین مدرن ها (بگذریم که بعضی ها به او پست مدرن می گویند) کمی کارش را بلد است.

سلینجر

مسعود فراستی: باهاش نیستم. عرفان درب و داغونی دارد که من باهاش نیستم. قبلاً هم در نقد یکی از فیلم های مهرجویی به عرفان او اشاراتی داشته ام.

آلیس مونرو

مسعود فراستی: نمی شناسم اش.

موراکامی

مسعود فراستی: چندان نمی شناسم.

ژرژ سیمنون

مسعود فراستی: خیلی از ذهنم دور است.

محمود دولت آبادی

مسعود فراستی: کار هایش را خیلی نخوانده ام. باید بخوانم تا بتوانم نظر دهم.

سهراب سپهری

مسعود فراستی: شاعری است اساساً رادیویی. آن هم رادیوی بعد از انقلاب. یکی دو شعر خوب دارد. اما بقیه اش یک عرفان نیمه بودایی، نیمه ناتورالیستی و کلاً نیمه نیمه است. از نظر من شاعری جدی نیست و خیلی سطحی است.

مهدی اخوان ثالث

مسعود فراستی: خیلی مخلصم. خیلی شاعر است.

فردوسی

مسعود فراستی: فردوسی هم خیلی شاعر است. خیلی حسابی است. خیلی در زبان مدیونش هستیم. اما یک چیز هایی اش را نمی فهمم و نیستم. مثلاً مرد سالاری اش خیلی وخیم است.

نیما یوشیج

مسعود فراستی: شاعر بزرگی است. من اخوان را بیشتر دوست دارم ولی نیما هم شاعر بزرگی است.

اکبر اکسیر

مسعود فراستی: نمی شناسم.

سید احمد حسینی

مسعود فراستی: نمی شناسم.

سید حسن حسینی

مسعود فراستی: آدم محترمی بود. خدا بیامرزدش.

قیصر امین پور

مسعود فراستی: قیصر قبل از هر چیز خیلی بچه ی خوبی بود. خیلی آقا بود. چند تا شعر هم دارد که می شود به عنوان شعر از آنها لذت برد. بعضی از شعر هایش هم به شدت شعاری اند. او را هم خدا بیامرزد.

سید مهدی موسوی، یغما گلرویی، حسین صفا، فاطمه اختصاری

مسعود فراستی: اصلاً هیچ کدام را نمی شناسم.

محمدرضا شجریان

مسعود فراستی: خواننده ی بزرگ و مهمی است که به شدت موسیقی می فهمد ولی من دوستش ندارم. برای اینکه موسیقی با شعر و کلام فقط موسیقی نیست؛ شعر و کلام هم هست. رئیس کاری می کند که من شعر و کلام را نفهمم. آگاهانه هم این کار را می کند. بنابراین کلام و شعر زیر موسیقی قرار می گیرد و محو می شود. اما صدای گرمی دارد و موسیقی فهم بزرگی است اما من نتوانسته ام با او نزدیک شوم چون موسیقی و شعر وقتی کنار هم قرار می گیرند باید با هم وحدت داشته باشند، نه اینکه یکی از آنها دائماً به دیگری باج دهد و خودش را مغلوب بداند. کلام موسیقیایی باید با موسیقی متحد باشد، نه اینکه در برابر آن از بین برود.

قلعه حیوانات

مسعود فراستی: اثری شعاری، مفهوم زده و تاریخ مصرف دار است.

دوست وبلاگی: با شبه کارگردان های روشن فکر نما مثل "تارکوفسکی"، "شانتال آکرمن" و جدیدا "ترنس مالیک" باید چه کار کرد؟ آیا باید فیلم هایشان را به بهانه ی ماقبل نقد بودن کنار گذاشت؟ تا آنجا که من می دانم شما نقدی به آثار این کارگردان ها ننوشته اید. با توجه به گرایش برخی کارگردان های ایرانی به این افراد، آیا وظیفه منتقد هشدار دادن با نوشتن نقد نیست؟

مسعود فراستی: چرا، هست. من درباره ی ترنس مالیک یک نقد کوتاه نوشته ام و فکر می کنم که بس اش است. دیگر برایم جذابیت ندارد. درخت زندگی اش هم بد تر از فیلم قبلی اش است.

سید جواد: باید آثار آنها را به بهانه ی ماقبل نقد بودن کنار گذاشت؟

مسعود فراستی: شما می توانید کنار نگذارید؛ ببینید؛ عصبانی شوید و به جایش یک فیلم کلاسیک ببینید. برای من اما دیگر چیزی ندارد. زرت و پرت است.

دوست وبلاگی: شما فرمودید که بی خود و بی جهت "آشغال" است و "بوی تعفن" میدهد. این با ادبیات نقد و اصلا ادبیات جور در میاد؟؟ پس نقد نوشتن و اصلا نقد کردن به شکل فرهنگی چه فضیلتی است؟ با این ادبیات که میتوان گفت هر کس از کوچه و خیابان بیاد و نقدی بر اثر داشته باشد!!  بد میگویم؟

مسعود فراستی: [با خنده] نه، خوب می گویی. اما آنچه من گفتم با ادبیات نقد جور در می آید. نقد و فرهنگ خیلی مؤدب نیستند. آنچه که شما از مؤدب بودن آنها در ذهن دارید، فقط بخش کوچکی از آنهاست. نقد های فرنگی را نگاه کنید! خواهید فهمید که این واژه ها در نقد وجود دارد؛ ما زیادی با ادب هستیم.

دوست وبلاگی: ضدیادداشت چیست؟ فرقش با نقد چیست؟ ضد چیست که با یادداشت جمع شده؟

مسعود فراستی: شوخی است. طرف با واژه ها بازی کرده. ضد یادداشت یعنی نوشته ای که از جنس یادداشت هایی نیست که شما انتظارش را دارید. فرقش با نقد این است که بیشتر اعلام موضع است تا تحلیل. واکنشی است به یک پدیده ی سینمایی، ادبی، یا هر چیز دیگر. علت نامگذاری اش هم همین بود که با یادداشت یک فرقی داشته باشد.

سید جواد: چرا "ضدّ"؟

مسعود فراستی: نمی دانم. اولین چیز کوتاهی که به ذهنم رسید "ضد یادداشت" بود. [با خنده] این دیگر بر می گردد به ناخودآگاه. اما قطعاً متفاوت نمایی نیست.

دوست وبلاگی: از سینمای قبل از انقلاب آیا فیلم خوبی سراغ دارید؟ چرا نظرتان نسبت به خیلی از فیلم های قبل از انقلاب مثل "قیصر"، "گوزن ها" و "گاو" برگشته است؟

مسعود فراستی: هیچ وقت نظرم درباره ی "گاو" به عنوان فیلم، خوب نبوده است. به عنوان تئاتر چرا ولی به عنوان فیلم آن را دوست نداشته ام. بنابراین نظرم برنگشته؛ همان است و فقط کمی تند تر شده است: فیلم خوبی نیست. "قیصر" را هم آخرین باری که تماشا کردم، دیدم فیلم خوبی نیست؛ در طول زمان نتوانسته است دوام بیاورد. تا الان هم زیادی آمده است. "گوزن ها" بهتر است. حس بهتری دارد و فیلم بهتری است.

سید جواد: فیلم خوب قبل از انقلاب؟

مسعود فراستی: "جنوب شهر" و "شب قوزی" فرخ غفاری. "آرامش در حضور دیگران" تقوایی. "خواستگار" و حتی "طوقی" علی حاتمی. "کندو" فریدون گله.

دوست وبلاگی: اگر ممکن است چند فیلم مستند خوب و چند فیلم صامت خوب نام ببرید.

مسعود فراستی: مستند الان چیزی در ذهنم نیست. ولی صامت را می توانم بگویم. "باد" شوستروم قطعاً خیلی به درد بخور است. صامت های جان فورد و صامت های هیچکاک خوب هستند. "اپرای سه پولی" پاپست خوب است. "طلوع" مورنائو با ارفاق فیلم متوسط اما قابل دیدنی است. اشترنبرگ هم دو سه تا صامت خوب دارد.

دوست وبلاگی: نظرتان در مورد موسیقی جدید ایران و رمان های جدید ایرانی چیست؟ بهترین رمان های قدیم و جدید ایرانی را بفرمایید.

مسعود فراستی: قسمتی از این سؤال را من قبلاً جواب داده ام. اما درباره ی موسیقی امروزی . . . یکی دو کار از همایون شجریان را خوشم آمد. از همای هم خوشم می آید.

سید جواد: رمان جدید ایرانی؟

مسعود فراستی: رمان جدید ایرانی که خوب باشد نمی شناسم. ببخشید.

سید جواد: رمان قدیمی ایرانی؟

مسعود فراستی: تقریباً می شود گفت که تمام کار های غلامحسین ساعدی خوب است. از قصه کوتاه ها گرفته تا نمایشنامه ها و فیلمنامه ها، همه خوب اند. چیزی را که الان در ذهنم مانده همین است. باید بعضی از کار ها را دوباره بخوانم و ببینم که هنوز با من کار می کنند یا نه. "سنگی بر گوری" هم خوب است، اما نمی توان عنوان رمان بلند به آن داد. بیشتر یک حدیث نفس است.

دوست وبلاگی: گویا شما در جایی فرموده بودید که به موسیقی بسیار علاقه مند هستید و موسیقی رو میشناسید ولی در یکی از مصاحبه هاتون که در مورد بهترین خواننده های مورد علاقه تون پرسیده بودند در جواب، یکی از خوانندگان مورد علاقه تون رو "همای" معرفی کرده بودید!!! مشخص شد که شما در موسیقی مطلقا صاحب نظر نیستید چون سبک و فرم موسیقی همای بسیار مبتذل و زننده است. شعرهایی که قافیه نداره و محتوای شعرهای این خواننده بسیار هتاکانه و گاها بی معنی است. از نظر زیبایی شناسی هم صدای ایشون ابدا ارزش هنری نداره. به لحاظ موسیقایی هم آوازهایی که میخونه از چهارچوب موسیقی اصیل خارج هست و گوشه های موسیقی رو نادرست میخونه. معلومه شما در موسیقی اونقدر درگیر حس هستید که به تکنیک توجه نمیکنید. واقعا هم که هنر مدیوم بسار بی رحمی است و دست آدم و رو میکنه حتی اگر فراستی باشی!!!

مسعود فراستی: مخلصم و حرفی ندارم. فقط باید این تذکر را بدهم که این دوست مان خیلی درگیر محتوا است. اگر محتوا را آن چیزی که او می گوید، بدانیم- که من نمی دانم- به شدت از محتوای همای دفاع می کنم. یعنی شعر هایی که از پروین اعتصامی، مولوی و خودش انتخاب می کند به شدت خوب اند.

دوست وبلاگی: از نظر شما 10 اثر برتر موسیقی دنیا چیست؟

مسعود فراستی: من آدم هایی را که دوست دارم قبلاً درباره شان گفته ام. اما اینکه کدام آثار را بیشتر می پسندم . . . مثلاً

باخ: "کنسرتوای براندن بورگ" و پاسیون هایش.

بتهوون: یکی دو سونات فوق العاده مثل "فور الیز" و کوارتت هایش.

شوبرت: "دوشیزه و مرگ".

موزار :خیلی از کونسرتوا هایش- و نه سمفونی ها.

ماهلر: تقریباً همه ی سمفونی هایش و "سرودی برای زمین".

شوپن: مازورکا هایش خیلی خوب است.

پاگانینی: کونسرتو ویولون های عالی ای دارد.

دوست وبلاگی: شما همیشه با فیلم به اصطلاح روشنفکری و نمادین مخالفت کردید حالا میخواستم نظرتون و درباره ی ادبیات روشنفکری بدانم آیا با عوض شدن مدیوم ها قضیه عوض میشود. برای مثال رابطه شما با صادق هدایت مخصوصا بوف کور و سه قطره خون چطوره؟

مسعود فراستی: سؤال خوب است. من اصلاً با دنیای هنری روشنفکری (نه به معنای تفکر؛ بلکه به معنای انتلکتولیزم) هر روز که می گذرد دور تر، بیگانه تر و ضدّ تر می شوم. فکر می کنم که خصوصاً در جهان سوم، روشنفکر، نه خودبسنده است و نه مرتبط با مردم. و نه حرف جدی، تازه و عمیقی دارد. مدام هم سعی می کند خودش را بیرون از مردم نگه دارد و جای دوربینش هم غلط است؛ جای دوربین او نسبت به مردم بالا است. حالا چنین آدمی به دلیل اینکه فکر می کند هرچه حرفش بزرگ تر باشد، مهم تر است، وقتی به سینما می رسد یا مجبور است ادا در آورد یا مجبور است نماد پردازی، نماد سازی و نماد بازی کند، که خارج از این مدیوم است. این نماد پردازی یکی از بیماری های جدی روشنفکری است و چون این نماد ها جایی در سینما ندارند هر روز که می گذرد نخ نما تر و مبتذل تر می شوند. اصلاً کار هنر- به خصوص سینما- این جور نماد پردازی ها نیست. راستش را بخواهید، شاید فقط در شعر است که می توان اینگونه نماد پردازی ها را اجرا کرد. ولی آنجا هم باید با احتیاط رفتار کرد. نماد با اراده ی سازنده/ مؤلف به وجود نمی آید؛ نماد از دل تاریخ، فرهنگ، زمان و از دل اثر در می آید. تازه همین نماد هم در هنر باید با ناخودآگاه ما کار کند. چیزی را که به محض دیدن آن می گوییم این نماد است، نه نماد است و نه ربطی به هنر دارد.

سید جواد: خب. حالا سؤال این دوست مان این است که با تغییر مدیوم، قضیه عوض می شود؟ یعنی حالا نظرتان درباره ی ادبیات روشنفکری چیست؟

مسعود فراستی: نظرم همان است. با ادبیات روشنفکری هم نیستم. اما به دلیل سوبژکتیو بودن ادبیات و اوبژکتیو نبودن آن، گاهی در نزد بعضی از نویسندگان جدی این حوزه می توان بحث نماد را تحمل کرد. اما هر نمادی در هر مدیومی اگر بخواهد با اراده ی شخص سازنده به وجود آید، قطعاً از اثر بیرون می زند.

سید جواد: صادق هدایت، بوف کور، سه قطره خون؟

مسعود فراستی: دیگر امروز بوف کور را نمی پسندم. سه قطره خون بهتر است. اما اگر کلاً بخواهم درباره ی صادق هدایت نظر بدهم باید امروز دوباره آثارش بخوانم تا بگویم کدامیک خوب، کدام متوسط، و کدام بد است. اما قطعاً برای من بزرگ تر از صادق هدایت، غلامحسین ساعدی است.

دوست وبلاگی: آیا ادبیات بر سینما برتری دارد؟در بین نویسندگان خارجی محبوبتان همه حرفهای بزرگ زده اند و خیلی خوب زده اند در حالیکه در سینما اینگونه نیست.مثلا در آثار داستایفسکی برادران کارامازوف و جنایت و مکافات واقعا حرفشان بزرگ است و عمیق ترین لایه های بشری را واکاوی می کند.ادبیات چه برتری دارد که برخی نویسندگان به آن دست می یابند اما مثلا برگمان در مهر هفتم خراب می کند؟

مسعود فراستی: در ادبیات می شود از دل قصه حرف بزرگ زد. راستش را بخواهی در سینما نمی شود. چون در سینما اصلاً حرف بزرگ و کوچک مطرح نیست؛ پرداخت و چگونگی مهم است. پرداخت درست و پرداخت غلط در این حوزه مطرح است. بزرگی یا کوچکی حرف نشانه ی زدن آن نیست. مدیوم سینما اساساً مدیوم حرف های بزرگ نیست؛ مدیوم حرف های کوچک، حسی و انسانی است. اگر هم احیاناً حرف بزرگی از دل این ماجرا در بیاید، ای ول. ولی یک استثنا است و مدیومش این نیست.

سید جواد: آیا معنی این حرف برتری ادبیات بر سینماست؟

مسعود فراستی: ابداً. ابداً. اگر کسی دنبال حرف های بزرگ است، اصلاً باید به سراغ فلسفه برود. آنجا حرف ها بزرگ تر است. اما اگر دنبال یک چیز عمیق است، باز باید تکلیفش با خودش روشن باشد. اگر به دنبال چیز عمیق عقلی است باز باید به سراغ فلسفه برود. اما اگر به دنبال چیز عمیق دلی است، قطعاً باید به سراغ سینما برود. ادبیات هم خیلی مدیوم حسابی و معرکه ای است.

دوست وبلاگی: دوست دارم نظر شما را در رابطه با سینمای کودک در ایران را بدانم و اینکه بهترین فیلم سینمای کودک به نظرتان کدام است و نظرتان درباره فیلم شهرموش های 2 چیست؟

مسعود فراستی: سینمای کودک که در ایران اصلاً وجود ندارد. شهر موش ها هم سینمای کودک نیست؛ سینمای بزرگسالِ کودک نماست.

دوست وبلاگی: بهترین بازیگر سینمای ایران به نظرتان کیست؟

مسعود فراستی: خیلی اهل بهترین بازیگر انتخاب کردن نیستم.

سید جواد: اما بهترین بازیگر های خارجی را معرفی کرده بودید.

مسعود فراستی: بله. ولی برای داخلی ها معرفی نمی کنم. چون وقتی هنوز سینما به معنای جدی نداریم، بازیگر انتخاب کردن معنی ندارد.

دوست وبلاگی: یه مدت تصمیم گرفته بودم فقط فیلمایه دارایه ارزشو از اونایی که مسعود میگه رو ببینم. شاید تو سلیقم تاثیر داشته باشه. میتونه تاثیر داشته باشه؟ . . .

مسعود فراستی: نه.

دوست وبلاگی: . . . هرچند سلیقه درست و حسابی ندارم ولی حرفاتو خوب درک میکنم مسعود و تازه دارم میفهمم حرفاتو. قبلن خیلی کم درک میکردم. امیدوارم بعدا هم بیشتر درک کنم. حرفایه مرتضی رو هم تازه دارم میفهمم قبلا خیلی کم میفهمیدم. ولی سلیقم هنوز بچه مونده. یعنی از فیلم خوشم میاد و سعی میکنم خوشم بیاد ولی بعد که فکر میکنم میبینم چه مزخرف بود. یا حرفاتو که میشنوم میبینم راست میگی. میترسم دهن بین شده باشم.

مسعود فراستی (با خنده): اولاً که چند تا "مسعود" کم گفته بودی. تعداد "مرتضی" کافی بود ولی یکی دو "مسعود" کم گفتی بودی.

دوماً اینکه من دو تا سؤال ازت دارم:

How old are you?

 Where are you going?

سوماً: بگذار کمی زمان بر تو بگذرد. بعداً با هم صحبت می کنیم.

دوست وبلاگی: ما که نمیتونیم بعضی فیلمارو تو سینما ببینیم باید چه خاکی تو سرمون بریزیم؟ مثلا توت فرنگی های وحشی رو تو تلویزیون خیلی ازش خوشم اومد و میدونم تو سینما بیشتر خوشم میاد ولی بعضی فیلمهای هیچکاک که تو تلویزیون خوشم نیومد مثل روانی حالا باید چه کرد؟ بریم فرانسه فیلماشو تو سینما ببینیم برگردیم؟ شما فیلمارو الآن تو سینما میبینی؟ برای شاگردات تو سینما پخش میکنی؟

مسعود فراستی: الآن که سینمایی در کار نیست. ویدیو پروژکتور است. ما قبلاً در دوران جوانی فیلم ها را در سینما بر روی پرده ی بزرگ دیده ایم. الآن اما نه پول داریم که بریم دبی ببینیم و نه فرانسه. الآن با همان ویدیو پروژکتور می بینیم. شما هم کمتر موبایل و اینها بخرید و به جایش پول هایتان را جمع کنید و یک ویدیو پروژکتور بخرید، بگذارید توی خانه.

دوست وبلاگی: یه چیز دیگه که ذهنمو مشغول کرده اینه که آواتار بیشتر تو سینما می چسبه یا روانی؟ یعنی این فیلمای پر حادثه ی جدید یا کلاسیک ها؟ هردوشونم دوست نداشتم تو تلویزیون هم روانی هم آواتار.

مسعود فراستی: اینکه روانی را هم دوست نداشتی، دیگر اصلاً ول کن. جوابی برایت ندارم.

دوست وبلاگی: به من که میخواهم فیلم کوتاه بسازم(و البته کاملا مبتدی هستم)چه توصیه ای میفرمایید؟

مسعود فراستی: قبلاً در مصاحبه ها مفصلاً توضیح داده ام.

دوست وبلاگی: پیشنهاد شما به دانشجویان سینما و فیلمسازان جوان برای دیدن فیلم چیه؟ یعنی چه فیلمهایی رو برای دیدن پیشنهاد میدین؟ ایا دیدن فیلمهایی رو هم که در امتیاز دهی بهشون صفر دادین یا حتی بی ارزش قلمداد کردین توصیه میکنین؟

مسعود فراستی: نه. فیلم های صفر را برای شروع اصلاً توصیه نمی کنم. اگر صفر کیلومتر هستند، باید اول پشت پیدا کنند و این پشت با فیلم های خوب می آید. بعداً باید سراغ فیلم های بد رفت تا بشود فهمید که چرا بد هستند. مخلوط دیدن فیلم ها (5 تا خوب، 3 تا متوسط، 2 تا بد) هیچ چیزی به دست نمی دهد. وقتی می خواهی ادبیات را هم شروع کنی همینطور است. اول می روی داستایوسکی می خوانی، کافکا می خوانی، چخوف می خوانی. اول آدم حسابی ها را می خوانی، بعد فکر می کنی که یک اثر متوسطی هم وجود دارد (مثلاً این خانمی که اخیراً نوبل گرفته است). حالا می روی می خوانی و می بینی آشغال است. پس باید در ابتدا به سراغ آثار خوب رفت. آشغال ها را که زیاد می بینیم و می شنویم؛ اثر خوب کم پیدا می شود. باید به دنبال آنها رفت.

دوست وبلاگی: استاد،یک مسئله ی مهمی را در مورد بنده خاطرنشان ساختید و آن اینکه بنده "شخصیت پردازی نمی فهمم".بسیار این سخن را تایید می کنم و البته دلیلی دارد،چون در کتب-کتبی که شما معرفی فرمودید- و نقد هایی که تا به حال خواندم،فقط در حد یک پاراگراف-شاید-در مورد این مسئله بحث شده و به بسط و تشریح و تعریف آن نپرداختند.اینجا از شما تقاضا دارم که اگر در کتابی در مورد این مسئله-شخصیت پردازی-بحث تفصیلی شده است،لطفا معرفی بفرمائید که مطالعه نمایم.

مسعود فراستی: نه. من کتابی جداگانه نمی شناسم ولی در بعضی از کتابهای آموزش فیلمنامه نویسی درباره ی شخصیت و انواع آن توضیحاتی داده شده است. بهترین چیز برای فهمیدن شخصیت پردازی به نظرم فیلم های کلاسیک است. یک سری فیلم های خوب کلاسیک از هیچکاک و فورد و کاپرا و لوبیچ ببین. از آنجا می توانی استخراج کنی که یک شخصیت چگونه توسعه پیدا می کند و چگونه شخصیت پردازی می شود.

دوست وبلاگی: یکی دو کتاب خوب درباره ی فلسفه و بخصوص فلسفه ی تحلیلی که آن ها را تایید می کنید ، معرفی کنید.

مسعود فراستی: یکی دو کتاب؟! (با خنده:) نمی شود یکی دو کتاب و نصفی معرفی کنم؟ . . .

وقتی فلسفه نخوانده ایم، فلسفه تحلیلی خواندن معنی نمی دهد. فلسفه هم با یکی دو کتاب در نمی آید. نمی شود با یکی دو کتاب به فلسفه و فلسفه تحلیلی رسید. ولی اگر می خواهید فلسفه را شروع کنید، از تاریخ فلسفه شروع کنید که ساده ترین اش هم "ویل دورانت" است. قبلاً هم کتب دیگری در باب تاریخ فلسفه معرفی کرده بودم.

دوست وبلاگی: چه کتاب هایی را از آنتونی گیدنز معرفی می کنید؟

مسعود فراستی: احمد بگو!

[توضیح: احمد یکی از دوستان ماست که علوم سیاسی خوانده است و در زمان انجام این بخش از مصاحبه، ما را همراهی می کرد.]

احمد: یک مبانی جامعه شناسی دارد که 890 صفحه است و چند بار هم ویرایش شده. از سال 1993 چندین مرتبه در کتابش تجدید نظر کرده چون او جامعه شناسی است که بار ها نظریات خودش را شجاعانه رد کرده و نظریه ای جدید که به عقیده اش صحیح بوده را مطرح کرده است. این کتاب فقط به جامعه شناسی پرداخته و از مقطع کارشناسی رشته های جامعه شناسی و علوم سیاسی تا ارشد و دکترا تدریس می شود. کتاب بسیار معتبری است که قلمش هم ساده است. ترجمه های خوبی هم از آن شده است که بین آنها ترجمه ی "چاوشی" قابل توجه است.

مسعود فراستی: کتابی که احمد گفت، کتاب خوبی است. در این زمینه "ماکس وبر" که قدیمی تر از گیدنز است هم خوب است. "هابر ماس" هم امروز خوب است.

دوست وبلاگی: شما کتاب های زیادی برای مطالعه معرفی کردید در زمینه های مختلف در اینکه تموم این منابع باید مطالعه شوند شکی نیست ولی برای کسی که شاغل هست و تویه رشته دیگری تحصیل میکنه واقعا وقت کمی وجود داره میخواستم شما در این زمینه می تونید راهنمایی به ما بکنید.

مسعود فراستی: و الله چه عرض کنم؟ شاغل هست و وقت ندارد و وقت اضافه اش را هم باید بخوابد. کاری نمی شود کرد. باید بسوزد و بسازد.

دوست وبلاگی: شاید حرفم چندان جالب نباشد ولی تاریخی احتمالا است.حرف تاریخی: ایشان یا واقعا سواد بالایی دارند یا منتقدین خارجی بیسواد هستند مثلا چرا یک مناظره بین ایشان ویا خارجیها به هر نحو ممکن نباشد؟حرفم شاید خیلی بیخود بود ولی شرمنده.

مسعود فراستی (با خنده): این حرف که اصلاً تاریخی نبود. نه تنها تاریخی نبود، جغرافیایی هم نبود.

من در مناظره با آنها (که فکر می کنم اکثراً خیلی بی سواد و پرت هستند) مشکلی ندارم. موقعیت اش پیش بیاید، پایش هستم. این گوی و این میدان.

دوست وبلاگی: به نظرتون یه خورده رای های 0 به فیلم ها بیشتر از حد نیست؟(بیشتر از 50 درصد!) با این اوصافه رای دادن به نظر میرسه شما هیچ لذتی از سینما نمیبرید چون اکثر رای هاتون به 0 و 0/5 محدود شده.

مسعود فراستی: آیا آن کسی که درست برعکس من است، یعنی به همه ی فیلم ها امتیاز بالای 10 و 15 می دهد، از سینما لذت بیشتری می برد؟! یعنی کسی که مثلاً از 20 امتیاز به "شیار 143" 19 می دهد، به "ماهی و گربه" 25 می دهد و به "آتش بس" هم لطف می کند و حداقل 10 را می دهد، لذت می برد؟! از چی لذت می برد؟! داریم شوخی می کنیم. لذت را عوضی گرفته ایم. از فیلم بی ارزش لذت بردن نشانه ی تربیت نشدن است. لذت امری کمّی نیست؛ امری کیفی است. اگر تعداد دفعات لذت بردن مان به تعداد آشغال هایی باشد که روبروی مان است، باید یک فکری به حال سلامتی خود بکنیم. مثل این است که بگویی من هر روز دارم خوردن غذاهای مزخرف Fast Food را تمرین می کنم و به همه شان هم نمره ی بالا می دهم. تو اصلاً غذا بلد نیستی بخوری. معده ات خراب و فاسد شده و به همین دلیل است که به Fast Food های آشغال نمره می دهی. اصلاً نمی دانی غذا چیست. آن وقت کسی که می داند غذا چیست و می داند غذای واقعی در یک صدم غذا های بیرون هم پیدا نمی شود، لذت کمتری از غذا می برد؟! قطعاً نه.

سید جواد: اصلاً وقتی یک نفر به قول شما با آشغالی مثل Fast Food مواجه است و می تواند از آن لذت نبرد، این خودش لذت آور است. یعنی از اینکه می تواند از آشغال لذت نبرد، لذت می برد.

مسعود فراستی: دقیقاً. چون چنین فردی لذت اش را تربیت کرده و لذت اش لذت بی تربیتِ خیابانی نیست. اصلاً وقتی از اثری مبتذل لذت می بریم، این لذت خودش هم مبتذل است. یعنی وقتی شما از یک موسیقی مدرن- که اصلاً موسیقی نیست- لذت می بری، به لذت ات شک کن. چون اگر من 5 دقیقه کنارت بنشینم، لذت ات را بهم می زنم و دیگر نمی گذارم که لذت ببری. و من به جای آن آشغال ها از نقد کردن آنها لذت می برم و تعادل، این طوری ایجاد می شود. وقتی یک اثر بد نقد می شود، بین لذت نبردن و لذت بردن تعادل ایجاد می شود. اینجا نقد جایگزین لذت از اثر بد می شود. نکته ی بعدی اینکه وقتی یک جواهر خوب- هرچند کوچک- به دست من می رسد، قطعاً لذتی که از آن می برم چند صد برابر لذتی است که دوستان از همه چیز می برند که یعنی از هیچ چیز نمی برند.

دوست وبلاگی: حرف های شما از شادابی و سرحالی قدیم افتاده است.در هر مصاحبه ای که میکنید حرف های تکراری(و حتی بی رمق تر از قدیم ) را تکرار میکنید.

مسعود فراستی: چه بد اگر این طور باشد! خودم این طور فکر نمی کنم. درباره ی تکراری بودن باید بگویم که قطعاً بعضی حرف ها تکراری هستند چون حرف های نظری اند. اما سعی می شود که به این تکرار ها یک چیز جدید اضافه شود. ولی بی رمق تر و تکراری تر نیست. همان چیز هایی که تو فکر می کنی تکراری است، اگر به چیز جدیدی که به آن اضافه شده دقت کنی، خواهی دید که یک قدم جلوتر است.

دوست وبلاگی: چرا در سال های اخیر اینقدر کم کار شده اید؟ فکر کنم خیلی وقته که نقد یا یادداشت جدیدی منتشر نکرده اید. مگر خودتان نگفته اید که " نوشتن بهترین کار عالم است"؟

مسعود فراستی: من که خیلی وقت نیست ننوشته ام. الآن یک نقد جدید درباره ی "ماهی و گربه" دارم. چند ماه قبل هم درباره ی "چ" نوشتم. بین اینها هم یک نقد شفاهی مناظره ای داشته ام. در این میان کلاس هایم را هم دارم و فعالیت برای انتشار کتابهایم هم سر جایش است. نمی گویم که پرکار کمّی هستم ولی پرکار به صورت فکری تر هستم.

دوست وبلاگی: آقای فراستی، شما طبق گفته خودتان با اینترنت فقط یک ایمیل می توانید بدهید. پس بهتر است اظهار نظر در مورد اینترنت را به اهلش بسپارید. اگر اینترنت نبود من به این سادگی قادر به تماشای آثار فاخر سینما نبودم.... به راحتی موسیقی موزارت یا ویوالدی را نمی شنیدم... داوینچی و میکل آنژ را فقط اسماً می شناختم... به کیفیت اخبار صدا و سیما هم که همه واقف اند... ماهوراه هم که جرم سیاسی است... می ماند اینترنت که هر روز وضعش خراب تر می شود ولی همچنان می توان چیزی از دنیا در آن دید.

مسعود فراستی: قسمت اول استدلال با مزه است! اینکه من اگر با چیزی مخالفم و اهلش نیستم، حق نظر ندارم. طبق این استدلال، این رئیس اصلاً حق نظر دادن ندارد چون پدیده ای غیر از اینترنت نمی شناسد. یعنی باید درباره ی جهان هستی ساکت بشود چون بیست و چهار ساعته پای اینترنت است. خب، معلوم است که این طور نیست. من اینترنت را به حدی که درباره اش نظر داشته باشم و کنارش بزنم، می شناسم. اینترنت اساساً به نظر من معایبش بیشتر از حسن هایش است.

معایبش این است که کسی که باخ را از اینترنت می شناسد، باخ را نمی شناسد. کسی که داوینچی را از اینترنت بشناسد، داوینچی را نمی شناسد. فکر می کند که می شناسد. آن هم چون این طرف و آن طرف شنیده است، می رود سراغ اینترنت و چند نقاشیِ 1 در 2 (یا 3 در 4) سانتی متری می بیند، یکی دو خطِ اینترنتی هم درباره اش می خواند و فکر می کند که داوینچی را شناخته است. ابداً چنین چیزی نیست. دانش اینقدر سهل الوصول و مبتذل نیست که اینترنت هست. رفتن دنبال دانش، خودش مسیر دانش است. وقتی رفتن دنبال دانش اینقدر سهل و آسان باشد، این دانش نیست. از خودِ متد تا انتها.

حسن هایش این است که تو می توانی دانلود کنی و بعد مثلاً فیلم دانلود شده را بیاندازی روی ویدیو پروژکتور و ببینی. این خوب است. اما چند درصد از کسانی که اینترنت باز هستند- مثل این دوست مان- وقت شان به دانلود کردن فیلم خوب می گذرد؟ چند درصد آنها در اینترنت به دنبال دانش می گردند؟ بالای 90 درصد با دانش، خود ارضایی می کنند. با Data خود ارضایی می کنند و اینقدر ذهن شان پر از Data است- و این محصول اینترنت است- که جایی برای تحلیل نمی ماند. این بیماری را من با این عبارت توضیح می دهم: "دوستان پر از Data، فاقد تحلیل". این افراد ابداً هم از طریق اینترنت صاحب تحلیل نمی شوند.

سید جواد: حداکثر به تقلید می رسند.

مسعود فراستی: حداکثر به تقلید می رسند و مرعوب اسامی می شوند و بد تر از آن، مرعوب جوّ روز می شوند و فکر می کنند خیلی به روز هستند. شما خیلی به روز باش، من هم خیلی "دیروز" هستم و به این به اصطلاح به روز نبودنم کاملاً می بالم چون فاسد نمی شوم. به روز بودن یعنی کتاب یک نویسنده ی جدی را که الآن زنده است و دارد حرف می زند و در دنیا اثر می گذارد به زبان اصلی بخوانی. (به روز بودن یعنی این) نه اینکه ترجمه ی بدی از آن را در اینترنت و آن هم به طور خلاصه بخوانی. این، شوخی است. به روز بودن یعنی یک فیلم خوب امروزی را بر روی پرده ببینی، نه اینکه بر روی لپ تاپ فکر کنی که داری می بینی. اینها همه ی ادای به روز بودن را در آوردن است. به روز بودن یعنی دیروز را در عقبه و به عنوان پشتوانه داشتن. به روز بودن بدون دیروز معنی ندارد. دیروز شما خالی است، امروز تان هم اینترنتی است . . . وای!

از اینترنت استفاده کنید (شما زیاد تر، من کمتر)، ولی بدانید کجا باید از آن استفاده کنید. طوری از آن استفاده کنید که احیاناً کمی برای شما به وسیله ی دانش تبدیل شود، نه اینکه بشود همه چیز و خودش تبدیل به هدف شود. متأسفانه اینترنت باز های ما همه ی زندگی شان اینترنت است. صبح که از خواب بیدار می شوند تا شب اخبار چرت و پرت و مزخرف و دری وری درباره ی همه چیز می خوانند، هیچ چیز هم راجع به هیچ چیز نمی دانند و در عین حال فکر می کنند که در این اخبار صاحب نظر شده اند. من یک جمله درباره ی اینترنت دارم: "اینترنت، انتقام دموکراسی از دموکراسی است." یعنی کسی که هیچ نظری ندارد، با اینترنت و فیس بوک صاحب نظر می شود. این صاحب نظر شدن کاذب و دروغین، ضدّ خود او عمل می کند (نه ضدّ من).

سید جواد: و این باعث می شود که دهانش بسته شود و تبدیل شود به کبریتی بی خطر.

مسعود فراستی: دقیقاً همین طور است. تمام نظرهای این آدم در حد همان چند جمله ای که شوخی هایی فاضلانه یا مبتذل بیشتر نیستند، باقی می ماند. بیشتر از این هم نمی تواند نظر پیدا کند، برای اینکه چیزی نمی داند و تحلیلی از پدیده ها ندارد.

سید جواد: اصلاً ورودی اش چه بوده که بخواهد خروجی ای داشته باشد؟

مسعود فراستی: اصلاً خروجی ندارد چنین آدمی. بنابراین برای کشور های جهان سوم که صاحب تکنولوژی نیستند و فقط مصرف کننده ی صرف هستند، معایب کامپیوتر- و اینترنت- بیش از محاسن آن است. اما یک آدم آمریکایی با سواد یا اروپایی با سواد بلد است از اینترنت استفاده کند. فرهنگ استفاده از کامپیوتر را دارد چون صاحب آن است. ما که مصرف کننده ایم، حداکثر همین بلایی سرمان می آید که الآن آمده است.

سید جواد: وقتی چند سال پیش در مصاحبه ای از همسر اوباما درباره ی فیس بوک می پرسند، او ناراحت می شود و می گوید که فیس بوک برای جهان سوم ساخته شده و من از حضور دخترم در فیس بوک به شدت نگرانم و اگر همسرم رئیس جمهور هم نبود، به دخترم اجازه ی ورود به فیس بوک را نمی دادم.

مسعود فراستی: من این مصاحبه را نخوانده بودم ولی نظرم دقیقاً همین است.

دوستان، از اینترنت استفاده کنید. از سود های آن بهره ببرید و سعی کنید از زیان های آن دور باشید. زیان آن در مرحله ی اوّل، کمّی است: این همه وقت برای آن صرف نکنید. در مرحله ی دوم می رسیم به زیان های کیفی: به هر آنچه به شما می گوید شک کنید. طوری از آن استفاده کنید که بشود زمینه ای برای کارتان، نه اینکه بشود خودِ کار. نکته ی سوم اینکه مراقب باشید آنچه در اینترنت می خوانید نظر شما نشود. ما امروزه هر نظری که می خوانیم تکرار همان نظر های اینترنتی است. نظر های اینترنتی خیلی سطحی و از جنس Data هستند؛ ابداً تحلیلی نیستند. اگر این ضرر های سه گانه را از خودتان دور کنید، اینترنت خوب است.

حالا آیا من می توانم درباره ی اینترنت نظر دهم؟

دوست وبلاگی: استاد، از چه سنی "سیگار" می کشید و اینکه مدام همه جا می گویند سیگار فلان است ، عمر را کم می کند و این حرف ها ، شوخیست؟؟

مسعود فراستی: بله. [شوخی است.]

دوست وبلاگی: قرار شد برنامه ای سینمایی بسازید، نقدمحور پس چی شد؟! ما بی صبرانه منتظریم شما رو بر پهنه ی قاب تلویزیون ببینیم.

مسعود فراستی: فعلاً [منتظر] باش تا بعد.

دوست وبلاگی: چرا از تهران رفتید و دیگه در تهران نیستید؟

مسعود فراستی: حوصله ام سر رفته بود.



تاریخ : یکشنبه 28 دی 1393 | 21:44 | نویسنده : سیّد جواد یوسف بیک | نظرات (0)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.